انتظار نداشتم عصر روز تعطیل کسی مدرسه باشه منتهی، شلوغ بود از قضا!

فصل امتحانات نزدیک است گمونم.

پایین پنجره یک نفر داره رقص تمرین می کنه. رقص دانشجویی است. یک حلقه هایی اندازه بشقاب دارند از جنس چوب. عین چوبی که باهاش دف یا دایره می سازند ولی پهناش کمتر است. پوست نداره ولی یک سری حلقه فلزی به اون حلقه چوبی وصل است. دانشجوی محترم که لباس فرم دانشجویی اش را هم تن کرده، یکی از این حلقه ها را دست می گیره و طبق ریتم خاصی در حالی که بالا پایین می پره این حلقه را یکبار می کوبه به باسنش یکبار به کفش راست یکبار به چپ یکبار به کف اون یکی دست. حالا باید دقت کنم شایدم فقط به یک لنگه کفش. تو هر کوبش اون حلقه های فلزی به چوب می خوره و صدا می ده. مادینه عزیزی که داره تمرین می کنه به نظر بار اولش است، بی نهایت شلخته و شیلنگ تخته کننده است!! منتهی، پشتکارش خوبه کثافت یک سااااااااااااعته مغز منو خورده!! درست زیر پنجره اتاقم!

نمی بینمش، ولی می شنومش. فکر کنم امشب یا خودشو پاره می کنه، یا کفششو!!

گفتم خودش، یادم افتاد به یکی دیگه از وقایع امروز. امروز بعد از خیلی مدتها یکی از دوستان پیام داد خداحافظی کرد. فی الواقع محترمانه گفت دیگه بهش پیام ندم، چون در آستانه شوهر کردن است. یعنی فقط با خودم گفتم من چه مردانگی ای در حق خودم کردم که بکارت این بابا را برنداشتم! والله! برداشته بودم الان دیگه یک زندگی از من طلبکار بود که اگه تو نکرده بودی من الان می تونستم ازدواج کنم! من نمی دونم کدوم خری تو این اوضاع می ره سمت ازدواج کردن، و خیلی فکر نمی کنم کارش عاقلانه باشه که به یک پسر دیوانه بله بده، ولی خب، زندگی چیزی نیست جز همین قدمهای کوچک،

گاهی بر لبه بامی بلند!!!

خوشبخت بشه ایشالله!

آقا نکنید خلاصه. نتیجه اخلاقی اش این بود که نکنید مردم را، تا وجدانتون آسوده باشد!

مخخخخخخخصوصا سمت دختر جماعت نباید رفت!