خب به سلامتی دیروز یکی، و امروز یکی دیگه از دوستان را به خدا سپردیم رفت!
بقیه هم تو نوبت!
کم کم انگار حرف همدیگه را نمی فهمیم. آیا بخاطر اینه که محیط های متمایزی زیست می کنیم؟
نمی دونم.
تجربه های متمایزی که این دو سه ساله داشته ایم؟
نمی دونم.
گاهی فکر می کنم چقدر آدمها عوض شده اند! فکر می کنم من عوض نشده ام! بعد می گم این خیلی خود بینی توشه بذار یک تعبیر بهتر پیدا کنم، می بینم این عوض نشدن، اصلا هم تعریف نیست! خوب نیست! این یعنی که طرف بزرگ نشه، پیش نرفته، رشد نکرده، تغییر نکرده است...
نتیجه ولی یکی است! تنها موندن! تنها تر شدن!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 21:46 توسط مسیح
|