ناهارم تمام شده بود تقریبا، که منشی بخش و تکنسین آزمایشگاه اومدند،

بعد از سلام، گفتند بوی خوشی داشته غذا ات!

سیب زمینی بود با تن ماهی. خوراک در واقع. با کلی سیر و پیاز و زردچوبه و فلفل سیاه و قرمز و البته رب گوجه تفت داده شده.

خوشمزه هم بود، و به طرز خوشمزه ای تند.

تکنسین سالاد داشت. قشنگ بود غذاش. زیاد هم بود. زن جوان متاهل با سلیقه ای است. بچه اش هفت یا هشت سال داره. و خودش بی نهایت مثبت، بی نهایت آدم! بی نهایت وارد. دیروز یک لباس خیلی قشنگی هم پوشیده بود، هوا گرم بود و پیرهن شلوار رنگی گشاد پارچه ای شاد تنش بود با موهای نسبتا مجعّد و لبخند همیشگی.

باری، منشی خانوم که غذاشو گذاشت تو ماکروویر، بوی ماهی آب پز رفت هوا!!

نکن برادر من!! این چه غذایی است آخه مسلمان!!!

تا من چنگالمو بشورم و بیام، خانوم چی هم قابلمه اش را آورد و نشست باهاشون. خانوم چی بیش از دو ماه است که قرار است یک تلفن به یکی از همولایتی های خودش بزنه و باهاشون هماهنگ کنه که 5400 یورو بابت حق الزحمه پی گیری اکتشافاتی که من ثبت کردم، و خودشم ده درصد شریک است، بهشون پرداخت کنه، از محل بودجه هایی که داره.

هنوز نکرده!

پیگیری های من و خود اون حضرات هم این تن لللللللش را تکون نمی ده.

چیزی نگفتم. چنگالمو شستم و خداحافظی کردم و اومدم اتاقم...

ولی ماهیه،

بوی ناخوشی می داد خدایی! نکنید شما.