عصر شده، هوا خنک و به غایت مطلوب شده است. نون و ماست و خیارمو خوردم، اومدم تو تراس نشسته ام تا هواتاریک بشه، از این هوای خنک یکم حال کنم. کسی دیگه دور استختر نیست گویا همه به حد کافی آفتاب گرفته باشند. صدای قاشق و بشقاب تک نفره ای میاد که نمی تونم بفهمم از کجاست دقیقا. تو این جامعه گدا و ادایی مگه کسی هم غذا می خوره اصلا! تمامش اداست! نه که نخورند ها، مصالح حروم می کنند. و الا همین امروز مثلا، خالی ترین گاری، مال من بود! اصلا به گاری نمی خورد مال من! یک چرخ دستی کوچیکی بود تهش کمتر از 12 یورو گل کلم و سیب زمینی و کدو خورشتی و نصف خربزه و دو تا لیمو ترش و یک بوته سیر و دو تا پاکت شیر حراج خورده و دو تا ماالشعیر و یک بسته خیار فقط جا داشت.

که خب، شکر خدا، خیلی هم عالی است انگار!

شیرها را گرم کردم منتظرم دماش درست بشه ماستش کنم.

و هوا

و هوا!

بهشتی است اینجا، جاتون تهی به مولا...

واااااقعا آدم یک جاهایی با شکر خدا بگه! امروز یکی از کل کل هایی که با شریکم داشتم این بود که می گه هشتاااااد میلیون تومن مالیات برام اومده است! براش ننوشتم که برو کون نشور من فقط ماهیانه 750 یورو به صاحب خونه ام اجاره می دم! برای یک سوییت فسقلی و گرم!! اینکه دید آدمها چقدر عوض می شه، اینکه محیط چقدر می تونه بر همه چیز آدمیزاد اثر بذاره، اصلا قابل کتمان نیست... این شریک ما هم از اونها بود که خیلی فکر می کرد زرنگه! یادمه سالی که امتحان دکتری داد به احدی نگفت! کاملا پوشیده و مرموز و یواشکی! بعدها که دانشجو شده بود اما دلش می خواست یک جوری ماها بفهمیم که احساس کنه زرنگ شده، ما هم که به تخممون بود کی چه گهی می خوره! ارضا نمی شدند همکارها با ما :))

حرومزاده ها!

یادمه عقد که کرده بود هم همین بود ماجراش! مثلا مرخصی ساعتی می گرفت می رفت زنشو می کرد، بعد برمی گشت سر کار. هم دلش نمی خواست کسی بفهمه، هم خیلی دوست داشت بگه و ماها بدونیم که به زرنگی اش غبطه بخوریم! ما هم که گاااااو! بعدها که ازدواج کرده بود متوجه شده بود که مادر زنش چند باری متوجه شده که دخترش زیر کار است، همونجا تو کوچه تو ماشین نشسته تا آقا دوماد آبش بیاد و پاشه از سر کار! به نظرم خانواده درستی بودند منتهی، نمی دونم چرا هرچی آدم درست است، گیر یک شغال میفته که باباشو بگاد! اینم در قطع رابطه و کم محلی و ... بود مدام! تک دختر مردم را برداشته بود، راضی هم نبود از کار!! البته اینو می فهمم ها، زنش ساده بود! مغزش کار نمی کرد چندان. نر ها خیلی وقتها جذب ماده هایی می شن که حیله گرند، تیز و بز اند، هم آورد حرومزادگی های خودشونند. یک آدم ساده وقتی به اینها می افته، فقط خراب میشه احساس ها! سادگی می شه جرم! می شه گناه...

مهمه که آدم یکیو پیدا کنه که از بودن باهاش، دقت کنید، از داشتنش، از بودن باهاش، لذت ببره!! سر بلند باشه! احساس خوب داشته باشه! و الا گادن که کار سه سوت است، نه شما بگو سه ربع ساعت اصلا!! باقی ایام؟!!