برای مدتهایی مدید، آشپزخونه طبقه دم پشت قباله من بود! بقیه هم میومدند اما یک چیز سر دستی داشتند همیشه، می خوردند و می رفتند. الان مدتی است که دختر سیاهپوست قد کوتاه که فرانسوی را هم خوب بلد است، داره روی منو کم می کنه! صبح رفتم آبجوش بردارم برای چایی، می بینم یکی اونجاست. در را که باز کردم، بعنوان صبحانه، چندین ظرف غذا رو میز جلوش بود که چشمم به سوسیس افتاد و تو یکی دیگه اش ماکارونی!! بعید است این ناهارش بوده باشه الان هول شده باشه ها، نه. این حتما همون صبحانه است، ناهار هم سوا! حالا اگه مثل دیروز بازم ناهارمون همزمان شد نگاه می کنم ببینم چی تدارک دیده برا ناهار!! فکر کن سیاه باشی کوتاه باشی یک عالمه قلنبه های خوش تراش جلو و عقبت باشه فرانننننننننسوی هم بتونی بفهمی! دیگه همینها بسّه از کمالات! چی دیگه می خوای؟ اصلا دانشگاه برا چی میای؟! برو خوش باش و قلّک خالی بفروش عزیزم!

از صبح دارم سعی می کنم به اداره برق وصل بشم و یک قبض ازشون بگیرم قبل اینکه برقمو قطع کنند! فکر کنم رفت تو ماه چهارم و من هنوز قبض دریافت نکرده ام! باید زودتر ببینم چیه ماجراش. ترسناک است وقتی قطع می شه برق! زندگی از جریان می افته به نظرم...