یک رفیق گهی ما داشتیم اینجا، هر موقع مریض می شد، یا اوضاع روانی اش به هم می ریخت یاد ما می کرد و میومد وقت ما را می گرفت.

بار آخر که دوازده و نیم شب بود و گفت حال داری صحبت کنیم، بهش گفتم ول کن مومن بذار بخوابیم!

بهش بر خورد.

خب، به تخمم. خوابیدم.

مدتها گذشت و خبری ازش نبود. برای اینکه بهرحال سلام و علیک را نگه دارم باهاش و نبرّه کار، صبح یک پیام رو واتس آپ دادم بشه. نوشتم:

سلام، وقت بخیر. خوبی؟ یک سوال: میدونی به ماها که اقامت نداریم وام برای خرید خونه می دن یا نه؟ هیچوقت رفتی دنبالش؟

یک دو ساعتی گذشت، بالاخره می بینم جواب داده که>

سلام، از بانک سوال کن

یک خنده گذاشتم براش، نوشتم حلّه!

یعنی من نمی دونستم از کجا و کی باید بپرسم، منتظر این راهنمایی ارزشمند تو بودم!!

خب حرومزاده، اولا این برای اون بود که بعد از اون دلخوری یک ترمیمی شده باشه به رابطه. و اون دلخوری هم مقصرش من نبودم! کار تو معقول نیست که حال بدت را می خوای به من منتقل کنی، اونم اونهمه بی وقت!

بعدشم، تجربه های فارسی زبانها که قطعا هم متمایز بوده و هست را می خواستم ببینم و الا که بانک سه سوته اپراتور وصل می شه و جواب می ده، خودم می دونم.

بهرحال.

فکر نکنید ذی حق هستید تو رابطه ها!

به قول شاعر،

ما تو را حرمتی اگر داریم،

نه ز اندیشه ای است یا بیمی

یا گر خود تو گنج قارونی

از تو داریم چشم بر سیمی

ما خود از روی مردمی خواهیم،

که تو را می کنیم تعظیمی!

آره الاغ!