صبحی دلم کشیده بود گوشمو بچسبونم پشت کتف یکی و،

(طبعا یک زن منظورمه)

صدای قلبشو بشنوم!

برخلاف خیلی چیزهای دیگه که آدم می تونه خودش بازسازی اش کنه تو مشتش، دستمو گذاشتم زیر گوشم،

نبضمو می تونستم بشنوم،

ولی بجز اینکه یک دست استخونی و سفتی زیر گوشم بود بجای یک گرده نرم، اون بخش کوبشی را فقط می شنیدم!

دلم می خواست اون صدای حرکت سیّال را می شد بشنوم، که تو رگ دست خیلی ضعیف بود لاجرم...

اینم از اون چیزهایی که موند به دلمون!

یک چیزی دیگه هم کشف کردماااا، یادم رفت!

آهااااا! این:

داشتم به سکس فکر می کردم.

انتظار ندارید اوووول صبح سیاه سحر به نمی دونم خلقت آسمانها و زمین و خدای جبّار و منتقم قهّار فکر کنم که!! بلند شده بود، فکرمم اونجا بود دیگه طبیعیه.

باری،

داشتم فکر می کردم که کردن زن،

و از عمد نمی گم سکس، چون می خوام عاملیت و زمین و چینش ماجرا بخوره با بعد،

باری،

کردن زن، خیلی شبیه به بازی های کامپیوتری است!

حالا چون خیلی هم بازی نکرده ام شاید نتونم قشنگ بگما، اما شباهتش این بود که شما تو بازی باید یک مرحله را رد کنی، پیروز بشی، تا برنامه بذاره بری مرحله بعد!

یعنی ییهو اگه بخوای بری سر اصل کار، عممرا موفق بشی! یک آدم صبور مشتاقی می خواد دوووونه دوووووونه از مراحل سبکش شروع کنه هی یکی یکی یکی چراغ مثبت بگیره بره بره بره بره پیش تا نهایتش گل کنه!

الان شما این توالی را خوندید، چی تو ذهنتون اومد؟ بازی کامپیوتری، یا کردن یک زن؟!

شیر می خوام، ندارم هم!

برا صبحانه منظورمه اینبار واقعا. تمام شد دیروز یادم رفت بخرم.

یک کیک عجیب هم دیشب پختم. همین که خمیر مراحل آخرش را داشت طی می کرد پفت خمیر خوابید. قشنگ نصف شد نامرد!! محصولش بد نشد ها، ولی اصلا شاخم در اومد! فکر کنم آرد نون بود نه آرد کیک. نوشته بود آرد خیلی نرم، منم فکر کردم هرچی نرم است برا کیک می شه به کارش بست...

خدمت باشیم!