سه ظهر به وقت مسکو،

اومدم مدرسه.

یک زیرپیرهن تنم بود یک تکپوش روش، یک کاپشن هم گرفتم دستم!

نشون به اون نشون که الان تو اتاق مجبور شدم زیرپیرهن را هم در کنم!

گرررررررررمه لامصّب!

بریم کار.

صبح هم کار می کردم. اتفاقا خوب هم پیش رفتم. خیلی ماه قبل پیش نویس یک مقاله ای را آماده کرده بودم. خانوم چی که الان سالهاست دیگه تولید علمی نداره هر از گاهی در قالب مهربانی و لطف یک جورایی تکدی مقاله می کنه ازم. دیشب یک ایمیل داده که ببین این مجله به من گفته اگه چیزی داری بفرست سریع چاپ می کنیم اگه می خوای استفاده کن ازش.

خب معلومه به شرطی می تونم استفاده کنم که اسم تو هم باشه توش وگرنه، من براش غریبه ام.

خلاصه نوشتم فعلا چیزی ندارم، بذار نگاه کنم. خواستم بدونه اون دوتایی که تنهایی فرستادم و رد شدند الان رو دستم نیستند و جای دیگه شوهرشون داده ام! خلاصه دیگه همون شبی نگاه کردم به خورجینم و این آخری را دیدم. دیگه صبح نشستم درستش کردم یکم، براش فرستادم. نوشتم اینم مثل قبلی ها چالشی است، ببین اگه تخخخخم می کنی اسمتو بذاری زیرش، خوشحال می شم و الا که خودم کار را پیش می برم...

و سخت هم هست. این هم عین قبلی ها یک مقاله ای هست که می رینه به یک بخش دیگه از دانش خانوم چی و باقی و من می فهمم چرا این مقاومت می کنه در برابرم. اول اینکه پذیرفتن اشتباه و شکست تلخه و هر کسی اونم بعد از هجده بیست سال، دلش نمی خواد قبول کنه اشتباه می کرده است. مانع دوم اینه که وقتی اینو بپذیره و جلو همه عملا اقرار کنه به غلط بودن کارهای قبلی اش، تازه با همه اونها که بهش اقتدا کرده بودند باید در بیفته! تهش هم، حکایت سعدی که نیست بلاشک درست باشه، شاید این چیز تازه بعدا معلوم بشه غلط بوده است!!

خلاصه که، بد جایی است. ولی من فکر می کردم اگه بجاش بودم حتما در یافته های جدید سهیم می شدم و با وجود اینکه نشون می ده حرفهای قبلی و مقاله های قبلی اش درست نبوده، عملا هویّت و اعتبار خودشو باز خرید می کرد. اگه همچنان به روش خودش بمونه، و اگه حرفهای من مقبول جامعه علمی بشه، زود باشه که خانوم چی اعتبارشو از دست بده...

بهرحال، منتظر می شم.