بریده بریده
درود
دوست عزیز، جناب من،
به گمانم بخش نظرات وبلاگتونو کااااااااملا بسته اید! جایی نمی شد براتون نظر گذاشت.
چی می خواستی دقیقا؟ نفهمیدم. وبلاگتو بذارم بچه ها بیان بخونند؟!
روز عجیب و مسخره و بی فایده ای بود به نظرم.
اول صبح مقاله ام رد شد! همون سر صبح فرستادم برا خانوم چی گفتم اگه می خوای تا اسمتو بذارم پای این! نامردها در دنیای چاپ مقاله، زیر بار نویسنده ناشناس نمی رن! به نظرم راهی دیگه ندارم تا حالا سه تا مجله ردّش کرده است و نزدیک به شش ماه از دست داده ام. این کون گشاد هم که نمی خونه به این زودی ها...
لباس شستم پهن کردم و رفتم مدرسه. تا همین دم غروب کسی به ایمیلهایی که صبح زدم جوابی نداد. یک ساعتی با دانیال گپ زدیم. کمیته براش تعیین کرده اند یکی گفته این تز قابل دفاع نیست!! فرمایشاتی کرده که این نمی تونه انجام بده. کلا بچه ضعیفی بود از اولش به نظرم. با این حال سه ماه دیگه نوبت دفاعش می شه. جلسه سختی خواهد داشت. مصری امروز رفت پرینت بگیره. ریشش سفید شده بود. هیکش فرو ریخته! دوازده روز دیگه برمی گرده مصر. گویا یک سال از دانشگاه بورسیه گرفته و اگه نره باید بهشون پول بده. می گه برام کار پیدا کنید! چه کاری؟ کار کجا بود!
عصر فرصت شد رفتم به لحیم کاری و رزین ساختن. رنگ را چکاندم تو رزین، عین روغن که به آب بزنی، اصلا مخلوط نشد باهاش!! حالا فردا که قالب را باز کنم معلوم می شه که خوب شده یا یازده یورو خراب کاری کرده ام. شایدم بلد نبوده ام استفاده کنم. مخلوط کردم که سیال رنگی بشه. شاید باید یک قطره منفردی بشه در درون یک سیال. همه این حالتها را تست کردم، باید تا عصر فردا صبر کنم تا معلوم بشه. سیزده گرم رزین استفاده کردم. چندی قبل همه مواد شیمیایی را جمع کرده اند گذاشته اند تو یک کمد قفل کرده اند که گویا تونینو یک ماده ای را بی اجازه برداشته مصرف کرده. گفتم نکنید این حرکات را! زشته!! طرف استاد دانشگاه است. خدایی گاهی آددمها جمع می شن حماقتهاشونو بذارند رو هم! منشی با مسوول آزمایشگاه نشسته اند با هم هی همدیگه را باد داده اند به اینجا رسیده اند که برداریم قفل کنیم طرف نتونه استفاده کنه! شان آدمیزاد اصلا مخالف اینه!!
بگذریم.
فردا روز آخری است که هم اتاقی دارم تو دانشگاه. می ره ایتالیا روز بعد...
مصری هم دوازده روز دیگه می ره...
بیکار می شم عنقریب منم!
می بینید، ذهن می افته رو منفی جات...