تا اینجای روز، پنج عصر، به بطالت گذشته!

روز تعطیل است دیگه، بذار سرزنش نکنم خودمو!

رفتم استخر. هفته قبل مایو خریدم. گوجه ای! نگاه کردم کسی انگار تو استخر نبود. بساط کردم رفتم پایین، دیدم سه تا خانوم تو چمنها خوابیده اند دو تا کنار آب! دیگه رفته بودم، دل زدم به دریا و رفتم تو آب. من شنا بلد نیستم. خیلی هم زشته. ولی خب، بلد نیستم. از کناره استخر یکم راه رفتم ببینم عمیق از کجا شروع می شه. چقدر هم عجیبه که وقتی پای آدم سر بخوره تو عمیق قشنگ به سمت بخش عمیقتر کشیده می شه نه به سمت کم عمق!

خیلی سال بود نرفته بودم استخر. بیش از هشت سال. یکم راه رفتم، یکم طاقباز خوابیدم، پاشدم اومدم خونه. یکساعتی طول کشید. جالب بود...

از بیرون صدای ساز و دهل میاد. نامنظم است، نمی دونم باز کدوم امامشون عروسی اش بوده است...