یک زمانی که من داشتم دفاع می کردم مصری غصه می خورد که تو می ری من می مونم اینجا نفر آخر!

الان در حالی که من می مونم، مصری دو روز دیگه می ره مصر!!

همینقدر تخمی!

سعدی یک داستانی داره که یک پرستاری شب تا صبح بالاسر بیمار نشست و گریه کرد و غصه خورد، صبح که شد پرستار مرد و بیمار شفا گرفت!

باری. اول صبح به من پیام داده است، گفتم یا حضرت عباس اون دستگاهی که تعمیر کردم لابد آب می داده و این می خواد خبر خوش بهم بده!

برداشتم، می بینم نوشته من دیشب خواب دیدم تو یک کاری گرفته ای با ده هزار حقوق ماهانه!

بهش می گم کوسسسسسسسکش! اقلا نگاه می کردی ببینی کدوم شرکتی بوده است!!!

این آدم هنوز هم که داره می ره، و به شادی هم داره می ره، هنوز نگران است که نکنه من ازش جلوتر باشم!!!

:))

خدایا ما را با آدمهای بزرگ محشور کن! از شرّ حسود و بدخواه و تنگ نظر و بی پول و نا امید هم حفظ بفرما!

و مسلمان! از شرّ مسلمان هم حفظ نما.

نشسته ام منتظر که با یک بابایی جلسه ام برگزار بشه. عین اسب هم خوابم میاد!! صبح خیلی تلاش کردم خانوم چی را پیدا کنم ازش بپرسم این بابا چطور آدمی است، دو سه بار دیدمش، تو راه، برخلاف همیشه که اقلا حین راه رفتن دیگه آزاد بود، هر دو بار گوشی تو حلقش بود و داشت گوش می داد! عجیب هم بود که فکّش نمی جنبید داشت گوش می داد!

هیچی دیگه، الله بختکی می ریم پیش، پس فردا می بینی اینها همه با هم آشنا و قوم و خویش هم بوده اند، ما وسطشون کون برهنه می گشته ایم!