مصری دو روز دیگه می ره،

تو مسیر ناهار، رفتم طبقه بالا. در باز بود. داشت زونکن جابجا می کرد. فکر کردم اینهمه زونکن را داره می بره مصر؟ رفتم تو، سلام کردم، دیدم یکم رسمی هستند ها، نگو این سمت که من نمی دیدم خانوم چی بود داشتند زونکنها را می چیدند تو یک قفسه ثابت که لابد اون کمد که خالی می شد را ببرند جایی.

خانوم چی لال شد منو که دید!! فکر کن یک هفته است من دنبالش می گردم که یک ایمیلی را یا اصلاح کنه یا خودش بنویسه یا بگه خودم انجام بدم. قراره تو یک فراخوانی که کلا 10هزار یورو پول داره و ممکنه سه چهارماه زندگی منو تامین مالی کنه شرکت کنیم. موضوع مشارکت هم یکی از دوتا کاری است که باخانوم چی ثبت کردیم. بخاطر همین نمی خوام تنهایی پیش ببرم و از طرفی این آدم گشاد، نه جواب ایمیل روز دوشنبه منو داد، نه دیروز که براش نوشتم تعطیلات در پیش است و کم کم نمی شه کسی را پیدا کرد اینو زودتر تعیین تکلیف کن. فکر کن رفته داره زونکن می چینه و کار من به تخمشه!!

اشکالی نداره ها، خیلی وقتها آدمها برای اینکه ذهنشونو مرتب کنند باید انبوه کار فکری را رها کنند و برن گلدون آب بدن، ظرف بشورند، حموم کنند یا ... من می فهممش ولی خب، به نظرم خجالت کشید. خداحافظی کردم رفتم ناهار. پیام داد عذرخواهی کرد که نرسیده به کار من و بعد از ظهر اگه من هستم اونم هست!

خب، ناچارم، ولی خوبه که در همه کارهام لازم نیست تایید کسیو هم بگیرم. مثل ملاقاتی که با اسپانیا کردم، ایمیلی که به ژاپن زدم، مقاله هایی که تنهایی فرستادم یا، ارتباطی که با شرکتهای سازنده گرفتم!