تازه فارغ شدم. صبح رفتم شنبه بازار. قهوه خریدم، جعفری و گشنیز و ریحون و بادمجون، آلوی سیاه و آلوی زرد و انگور. بعدش فیلیپو را پیدا کردم و یک قهوه خوردیم با هم. یک عالمه حرف زد و طبق معمول من نمی فهمیدم خب. زبان مشکل دارم. تو فکر ازدواج بود! یک خانومه ای با دو تا بچه پیدا کرده بود که خب نمی خواست می گفت هم جوان است و هم باید هی دنبال بچه هاش باشه کارهاشونو بکنه. اما خب روحیه عالیه دیگه. شش ماه قبل زنش مرد، حلقه اش را در کرده و به ازدواج روی خوش نشون می ده. سن 58 اقلا.

از قلم افتاد! گلابی هم خریدم! هلو و شلیل هم!! گیلاس هم! خیلی خریدم! زیاده روی کردم. میوه های اینجا واقعا عالی است. طعم داره. خیلی سال بود طعم گلابی ایرانی از یادم رفته بود. چندی قبل پیدا کردم ولی این که امروز خریدم همون گلابی است! دقیقا همون میوه نازنازی که تا از مغازه بیاری اش خونه کلی اش له شده و لک شده و نابود!!