اون روزها تو راهرو با رفقا بودیم خانوم دکتر فلانی اومد بره. آخر وقت بود ایستاد یکم حرف زدیم و از جمله اینکه توصیه می کرد برید بیرون پارتنر پیدا می شه.

من که دندون این ماجرا را کشیده ام ولی این رفقایی که تقریبا تازه اومده اند خیلی عطش دارند یکیو پیدا کنند و نتونسته اند تا الان. فی الواقع چند باری هم نزدیک بوده کونشونو به باد بدن چون همجنسگراها را جذب کرده اند.

وقتی خانوم دکتر رفت من هم به دوستان گفتم که تو فیس بوک می تونند اطلاعیه های بعضی این دورهمی ها را ببینند. ساده هم هست ماجرا، عموما یک صاحب کافه ای پیدا می شه که میاد از چند روز قبل برای فلان ساعت تو فلان قهوه خونه قرار می ذاره. زبان، آشنایی، کتاب خونی و غیره. خب ملت می رن. اون قهوه اش را می فروشه، اینها همدیگه را پیدا می کنند. عادی است ما جرا و نوعی کاسبی خیلی روشن و ساده هست انگار. من وقتی دیدم این رفقا خیلی به دلشون صابودن زده اند بهشون گفتم که کار به این سادگی هم نیست. در واقع برای خانوم دکتر ساده بوده، اما برای شما سبیلو های ناز، ساده نیست! الان مدتها این تو ذهنم بود تا الان به یک نکته ای رسیدم. همون بحث شکار و شکارچی که از قدیم بوده می تونه اینجا هم به روشنی توضیح بده که چی می شه خانوم دکتر همینکه اراده کنه پارتنر براش پیدا می شه، اما لزوما برای ماها نه. شما تصور کنید یک شکار، یک جایی ثابت بایسته. نه استتار کنه نه فرار کنه اصلا هم نمی خواد بره تو گله شیرها یا نزدیک تمساح ها . حتی در یک نقطه نسبتا امن، فقط بایسته! فکر می کنید شانس اینکه بالاخره یکی از راه برسه و یک لقمه اش کنه چقدره؟

حالا تصور کنید یک شکارچی در همون موضع بایسته!

کسی میاد بهش بگه ما ما تو منو بخور؟!پ

کیرشونو هم نشونش نمی دن تا همونجا از تشنگی و گشنگی تلف بشه!

همه چیز یکسان بود، یک محیط یک خورشید یک آب یک هوا یک مجموعه ثابت از جانوران تازه آمار و تعداد شکارها هم که همیشه خدا چننند برابر شکارچی هاستت منتهی، اینجوری می شه که نسخه ای که برای خانوم دکتر آغوش گرم به همراه داره، بوسه مرگ بر لب آقای دکتر می زنه!

ما مثل هم نیستیم! ساده است ماجرا.