رفته بودم آزمایشگاه، چشمم خورد به یک داربستی که مصری درست کرده بود.
این باید ماسه را از بالا می ریخت که نمونه ها همه مثل هم درست بشه. بعد اوایل همه را صدا می زد کمک می گرفت و وقت تلف می کرد، یکبار که منو هم به کار گرفت چندتا کمربند برای داخل پلاستیکش درست کردم، دانیلا که دید چقدر راحت شد کار، رفت یک لوله پلیکای قطور یک متر و نیمی آورد و، راحت شدیم همه.
الان که رفته بودم آزمایشگاه چشمم خورد به لوله اش! خنده ام گرفت! عموما کسی چیزی از خودش به جا نمی ذاره برای دانشگاه، مصری یک لوله پلیکا گذاشت، من هم یک تیپ از سنسورها را کلا دست ساز ارتقا دادم و عوض کردم براشون!
منتهی مشکل الان اینجاست که من انتظارم از خودم بالا رفته است!! الان که کارم به ابداع نمی رسه حس شرمندگی می کنم با خودم!!
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 20:8 توسط مسیح
|