چهارمین روز از ماه آگوست است. تعطیلات تابستانه دانشگاه شروع شده. خیلی ها رفته اند، بعضی هم دو هفته آخر، یا دو هفته وسط غیب می شن.

هوا از گرما افتاده است. دیروز بارون داشتیم، امروز که لباس شستم هم جرات نکردم تو تراس پهن کنم!! همه را داخل پهن کردم و با پنجره های باز، خونه را ترک کردم.

الان یک خط در میان آفتاب می شه ابر می شه بارون میاد آفتاب می شه و آدم کم لباس اگه باشه هی دلش درد می گیره هی خوب می شه!! از سرد و گرم شدن باشه یحتمل.

باید برم آزمایشگاه. باید دو تا باطری عدسی ساعت پیدا کنم با چسب به قالب استیل بچسبونم و یک ایده ای را تست کنم، قبل اینکه بخوام هزینه کنم و یک قالب اون شکلی و یکپارچه بسازم. یکی از چیزهایی که تو این دکتری خوندن یاد گرفتم همین بود، که منتظر چیزی نمونم! بخصوص منتظر هیچ ایده آلی نباید باشم!! وقتی چیزی نیست، فکرتو سر هم کن و شبیه ترین چیزی که می تونی را بساز!! توقف نکن فقط!

من شاید تنها دانشجویی بودم که وقتی دیدم یک صف طولانی برای استفاده از وسایل آزمایشگاه هست، رفتم سر یک جعبه شن!! عین گربه ها هست که یک جعبه شن دارند زندگی می کنند روش، همونجور!

همونجا تو همون جعبه که کسی باهاش کاری نداشت، همه ایده هامو تست کردم و فقط یک ماه به وسایل استاندارد دسترسی داشتم که بتونم تو متن پایان نامه بگم تستهای استاندارد هم انجام شده و جواب داده است!! تز بقیه همه اش انتظار بود!! انتظار...

و چه چیزی مهلک تر از انتظار آیا؟

نگاه جامعه مسلمانان بکنید که چه خوار و ذلیل شده اند این روزها! اینها بخاطر انتظار بوده. یعنی به عقیده خودشون 1400 ساااال گذشته و 313 تا آآآآآدم پیدا نشده که این انتظار نکبتشون تمام بشه و یارو بیاد. یارویی در کار نیست. یارویی وجود نداشته اصلا! اونم در بهترین حالت شبیه همین موش قوّا خودمون بوده. می بینید الان چطور این لاشه را قایم کرده اند و به اسمش، عربده مستانه می کشند؟ برای جماعت سیّاس خیلی خوبه این، مسوولیت هیچی به گردن خودشون نیست، قدرت هم دست خودشونه، جامعه هم ا حمق! جامعه خودشونی ها را می گم والا تو عوام که بچه ها هم دیگه به ریش این حرامیان می خندند. می گفت سبزوار رضایی ملقب به میرقاید یک حرفی زده که هم تو اکراین بهش خندیده اند هم تو روسیه!! چیزی شبیه تهدیدشدن روسیه توسط شاه قاجار!