شاید دشوار ترین بخش ماجرا اینه که حس می کنی حتما باید یک برنامه پر و مفصل و جذذذذابی بچینی که طرف کیف کنه!
خب نمی شه لزوما! اصلا شاید لزومی نداشته باشه! شل بگیر!! آرام!
ما امروز رفتیم بازار! برنامه امروز خرید بود! همه اش هم برای من! یک شلوار خریدم یک تی شرت یک پیرهن بسیار زیبا. کفش هم لازم داشتم ولی عرض کفشها کم بود و فشار می داد به پام. حیف شد خیلی. واقعا کفش لازم دارم و هیچی به چشمم خوش نمیاد که بخرم...
ناهار ماهی خوردیم با برنج روسیتو که با گوجه پخته شده بود. ما بهش می گفتیم شلّه گوجه! بی نهایت خوشمزه بود. بسیار بیشتر از ناهار روز قبل که فرانسزینیا خوردیم. این فرانسزینیا یک ساندویچ همبرگر است که بذاری تو بشقاب و روش آبگوشت بریزی. گوشت داخلش هم چرخ کرده نباشه ها، استیک باشه. مسخره است. مزخرفه! یک تخم مرغ نیمرو با زرده کاملا شل هم بعنوان دکور باید بذاری رو سر همبرگره و بعد سس آبگوشتی بریزی رو کله همه اش! من واقعا از غذای غرب خوشم نیومد!
خودم عصر آش دوغ درست کردم. ترش بود، عالی نشد ولی خوشمزه بود به نظرم...
دیشب پیتزا درست کردم. اونم خیلی قشنگ شد اما مزه ای نداشت چندان!
بهرصورت.
الهام برامون نقل ایرانی فرستاده است. زن یکی رفقاست. من هر نقلی که می خورم می گم گور بابای الهام!
آبجی فکر می کنه دشنام است اما من که نگفتم تهش چی؟ شاید بخوام بگم نور و سرور، روشنایی و صفا و از این حرفها! ولی بهرحال نقل برای کسی نفرستید به نظرم...