اراده زن!
خداوکیلی من اگه به لقاالله هم بپیوندم، تک به تک شما اولین و تنها فکری که می کنید اینه که سرم به یک آخوری (که قطعا هم مونث است) بند است!
خدا رو کولتون.
مشغولم. یکم داره وقت تنگ می شه و من از تنگنا بدم میاد، دارم سعی می کنم طناب بیخ گردنم سفت نشه. از صبح می رم مدرسه و با اینکه چرتم میگیره بعد ناهار ولی سعی می کنم بمونم. دیگه تا بیام عصر شده. خرید و شام و الخ، نمی رسم.
یک لپ تاب نو خریدند برام. بعد مفصل می گم ازش. از شهریه هایی که این چند سال دادم، به مالکیت دانشگاه ولی امانتی در اختیار من. باید بهشون پس بدم بعد.
گفتم که همه را.
یک نظریه به قلبم جاری شد، بشنوید نظر بدید.
به نظر من، ازدواج، اول حق جنده هاست، بعد اگه چیزی تهش موند، سهم مستوره ها.
موافقید؟
دارند مایارا را با کلنگ، می کوبند. صدای خراب کردن خونه خشتی میاد، با کلنگ دستی! بوم! بوم! بوم! امیر حسین می گفت آدمهای اینجا اطلاعات خیلی بالایی از این شاخصه مردم دنیا دارند و از اونجایی که هندی ها و ایرانی ها اشکشون دم مشک است، همون زودانزالی به اصطلاح، خیلی راغب نیستند وارد رابطه با ماها یا هندی ها بشن!! اینم درست می تونه باشه. جالب بود در نوع خودش.
اما شرح نظر بالا.
ببین آقا، شما خود مستوره ات را با کسی قیاس کن که به آب و آتیش می زنه و هزار خطر و بدنامی و مرض و ... را به جون می خره و تلاش می کنه برای بدست آوردن یک شازده. خدا و پیغمبری، حق تو است که باد به خودت می کنی و جواب سلام هم نمی دی، یاکسی که با تمام انرژی و منابع فکری و مالی و زیبایی و بزک و دوزک و الخ، تلاش می کنه در رسیدن به مطلوب؟
انصاف داشته باشی باید بگی حق تو کتک هم نیست اخوی، چه برسه به شوهر! با کس خاصی نیستم ها، کلا دارم می گم.
تصور کن این سارا اینقدر تو ته اروپا از خودش ایرانی بازی در کرد، الان هی می خواد برای فردا شب برنامه بذاره، من نمی رم. خب برم چکار؟ نه که گشتن با آدمیزاد بد باشه ولی حداقل مثل فردا که بازم تا بوق سگ دانشگاهم و خسته و کوفته برمیگردم، انگیزه کافی برای بیرون رفتن ندارم. قطعا فرق می کرد اگه اونم یکم گاردشو باز کرده بود یکم پیش تر رفته بود یا اقلا نشون می داد مایل است بره.
ول کن. منتظرم ران برنامه تمام بشه. گرفتار شدیم
یا مثلا این دوست دختر سیروس. تمام کار و زندگی و شغل و ... را ول کرده دنبال آقا اومده است.
باهاش نیومده ها!
وقتی سیروس جون عملا و خیلی محترمانه فرار می کنه به خارج، اوشونم دست از همه چیزش می شوره، همون شهر و کشور ایشون، پذیرش می گیره، میاد! الانم عین شیر، خوابیده رو شوهرش!
خدایی شما کدومتون حاضرید همچین حرکتی بکنید؟ کدومتون کرده اید؟
من به هرکی شرایطش را داشت گفتم شما بیا، یک شوهر جایزه می دمت! دریغ از یک حرکت!!! بیشتر به چین مایل شدند تا به اروپا! نامردها.
اعظم جون یک زمانی که برای ...خان بورسیه فلان جا جور شده بوده می گه نههههههه بریم کجا تو غررررررربت! همیجا تو خاقانی خوبه!
بعدها که فرصت می سوزه خودش و شوهرش فقط رو پاشون می زدند که چرا نرفتیم. البته همزمان هم از همه جا وام می گرفتند و زمین و خونه سند می زدند برای فرزندشون!! آخه اعظم جون یکبار زحمت کشیده بود زاییده بود برامون.
این مال هم، از اون مبهمات روزگار است ها. گاهی فکر می کنم. به اینکه چه ارزشی داره که فلان زمین با ارزش را جنب سی و سه پل داشته باشی؟ زمینی که توش علف سبز می شه. دلت نمیاد و البته نمی تونی هم هیچی توش بسازی. واقعا چه نفعی می بره آدم از دارایی های راکد!؟ از دلگرمی ها. پشت گرمی ها! چیزهایی که این روزها بیشتر پشت آدم را می لرزونه تو ایران، که هر آینه یا ارزشش پهن شد یا دزد بردش!
امروز تو لینکدین یک عکس دیدم، مردم جلوی یکی از موسسات مالی پرتغال صف بسته بودند. نوشته ها به پرتغالی بود، گفتم خاک به سرمون شد اینجا هم دزدی و بچاپ بچاپ راه افتاده لابد پول ملت را خورده که اینها اینجوری تو صف اند.
با حوصله که خوندم می بینم نوشته خیلی عجیبه که خیلی ازپرتغالی ها از این سرمایه گذاری بی اطلاعند!
نگو مردم ایستاده بودند که سرمایه گذاری کنند! نه که با اشک و آه ونفرین پول بی ارزش شده خودشونو طلب کنند، و البته در حکومت عدل علی، بهش نرسند! از کی بود این ماجراها. از صندوقهای قرض الحسنه اصفهان! محمد رسول الله! دیدند اونجوری دزدیدن خیلی آماتوری است، ابتکار زدند. بورس و ارزش پول و قیمت دلار و الخ. الانم که شنیدم آقا زاده 25 ساله که شوهر مهناز افشار بوده مدیرعامل فلان شرکت هلال احمر می شه. تو اون سن که توله ها و تاپاله های آقا زاده شلوارشونو هم نمی تونند بالا بکشند. فرق دارند با قشر زحمت کش و گرسنه کف جامعه از خود تهرانش تا برو کردستان و سیستان که تو اون سن بار خانواده را دوش می گیرند. ولی خدایی کسایی که یکم دستشون به دهنشون می رسه و برای بچه یک حفاظ امنیتی تامین می کنند، تو 25 سالگی یک پخمه بیشتر تحویل می دن؟ نگاه بچه های خودتون و اطرافیانتون بکنید. تا بیست سال دیگه جرات نمی کنی یک گوسفند را بدی این نگه داره چه برسه به زن و زندگی و مدیریت یک نهاد به اون عظمت.
خلاصه ماجرا اینه آقا پول می گیره بره انسولین بخره، می ریزه به حساب شخصی خودش. بعد هم توافقی و دزدکی از مهناز جون جدا می شه! مهناز جون مهریه را می گیره (همین پلهای مردم) می بره آلمان! یک پولشویی قشنگ! الانم به خوبی و خوشی زوج از هم سوا شده تو آغوش هم عکس می ذارند. دیگه اینکه عقد کرده مجدد یا آزاد توش می کنه، از مسائل خصوصی خودشونه به ما چه!
پولشویی را فقط حال کنید. بی سر و صدا! یوااااااااش! بی درد، بی خونریزی و فریاد! فریادی هم اگه هست، فریادهای شادی مهناز جون است و بس. اینکه پسر محسن رضایی میرقائد 23 سال قبل می گه چه فایده داره که من بگم تو مرز آرژانتین و فلان کشور اینها چی دارند می سازند! فکر کن! اصلا به ذهنت می رسه بره اوووووووونهمه دور، که کسی چشمش به مالی که ازش دزدیدی هم نیفته و بخورند و ببرند و تامام؟ کی؟ 23 سال قبل اون فهمیده بوده! از قبل ترش برده بودند قطعا! کدوم تخم ناپاکشون؟ خدا می دونه.
بار کج هم این روزها به منزل می رسه! مرده شور ادبیاتمونو هم ببره که همه اش وارونه بوده انگار! یا اینها وارونه کردنش! کردنمون؟ نمی دونم. یک چیزی به یک چیزی خلاصه نمی خوره. هیچ چیزی به هیچ چیزی...