عصر کوله ام سنگین بود سر راه پیاده نشدم، اومدم گذاشتم و تندی رفتم که خرید کنم بیام سراغ یک کاری،

تو پاساژ، چشمم به تابلوی دستشویی افتاد. گفتم سوغاتی که نمی برم خونه، بذار برم همینجا.

یادم نمیاد کی، ولی قبلا رفته بودم این دستشویی را تو این پاساژ. آشنا بود پله ها و مسیر و ... فقط یادم نیست چرا دفعه قبل اونقدر هراسناک بودم تو اون موقعیت. دقیقا یادمه نگران یک چیزی بودم. شاید آدم غلط اندازی اونجا بود. یادم نیست. ولی یادمه که راحت نبودم تو اون فضا. 

اینبار، وقتی رفتم، یک آقایی که رو به روی آینه پای روشویی ایستاده بود انگار شاشش نصفه مونده باشه، معذب شد!

مونده بودم این چرا اینجا داره می شاشه! خب پشت سرش که اونهمه جا گذاشته اند براش.

درسته خارج است، منتهی، دلیل نمی شه که همه همه چیز را بدونند. شاید نمی دونست. شاید توریستی بود که ندیده بود. شاید سرش نمی شد...

نمی دونم.

عجیب بود برام کارش.

نا همگون با محیط که باشی، به چشم میای، بی اینکه بخوای...