دیشب یک جوری دستمو سوزوندم که با تمام تدابیر تست شده از آرد مالی تا مالش با روغن زیتون، نتونست درمانش کنه و پوستش مرد! تاول نزد بخاطر اون حرکات منتهی، درد می کنه.

کارد بخوره به این شکم! می خواستم ته ظرفی که تمبرهندی رقیق کرده بودم را، دور نریزم! فقط!

اومدم مدرسه، خوشحالم! ایده ای برای نوشتن دارم!!

دلمه ای برای خوردن!

کیکی برای سق زدن و

هندونه ای برای کیف کردن!!

مدیونید اگه فکر کنید خوشحالی ام بخاطر این خوردنی هاست نه!!

کوله من عین کوله وار چی مرحوم پدربزرگم هر روز صبح پر می شه از خوردنی،

عصر سوار بر خر تو راه خونه یک خورجین ظرف نشسته هست و یک من!

یک من اححححححححححمق!

فقط اون مردک مسلمان بود،

من می شاشم به سر تا پای این عقیده و جهل!

خجالتی بالاتر از عقیده مند بودن به دینی به این فضاحت نیست! همه دین ها خجالت آورند، این نو بر همه است!! دین جهل و جنون و کیر! نه بیشتر.