بحث رنگ بود، رنگ پوست. با این دوست شیربرنجمون، روح شفاف، کل کل می کنیم گاهی. تو نظرات هست.
حرف رنگ پوست که می شه، من گاهی دلم می گیره. یعنی یک موقعی رنگ پوست بابامو می دیدم بعد میگفتم این چرا مراقب خودش نبوده یا نیست، چرا اینقدر آفتاب سوخته شده، چرا به خودش نمی رسه، مثلا...
زمان گذشت، و من که سال به ماه زیر سایه نشسته ام، خیلی وقتها درست همون رنگ پوست را دارم! زمان هرچه می گذره این شباهت رنگ و غلیظ شدنش بیشتر و بیشتر می شه و من، فقط آرام،
یادم می افته به گذشته...
واقعیت اینه که زندگی گذشت!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۵ ساعت 16:34 توسط مسیح
|