فلفل سیاه را تازه خریده بودم،
خیلی ازش در نمیومد...
یکم زور گفتم بهش،
تمام خودشو وا داد رو غذام!
سیاه شد پلو ام!
کوکو سبزی میخواستم درست کنم، سبزی که نبود، تره در واقع، منم ساقه سیر خریدم. یک چیزی بین ادم خوری و خر خوری است، حتما باید پخته بشه وگرنه دندون جوابگو نیست...
چه اهمیت داره اینها که میگم!؟
چی خوشحالم میکنه الان آیا؟
چی میخوام دقیقا؟
فکر کنم اگه چیزی بود میفهمیدم، از اینهایی که خونده ام. لذت میبردم...
یک چارت کشیدم امروز،
از چند دهه قبل به این سمت
نوشتم هرکسی تو چه یالی چه اقدام مهمی تو زمینه مرتبط با پایان نامه ام انجام داده است،
خانوم چی خیلی خوشحال میشه اگه جایی تو چارت پیدا میکرد اما،
نمیکنه! فکر کنم اساسی نا امید بشه از خودش! بیست سال است رو این موضوع کار میکنه. نونشو میماله به این و میخوره...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 2:5 توسط مسیح
|