صبح جلسه هفتگی بود. بعد از یکماه که تعطیل بودیم، رفتیم جلسه، آنلاین.

خانوم دکتر که گویا عمل جراحی سختی داشته دوربینشو که روشن نکرد! معلوم نیست چه شکلی شده که حتی نخواست دیده بشه. صداش ضعیییییییییف و از ته چاه میومد. فکر کردم نگاه آدمیزاد را به گوزی بنده!! این عین اسب عربی پونصد ساعت تو روز کار می کرد، خوشحال بود، چقدر انرژی داشت...

پاشدم رفتم که کارت تردد سالانه ام را تعویض کنم و ترددها مجانی بشه برای یکسال. بهم گفتند چون اونور خیابون است آدرست، جزو طرح حساب نمی شی! می دونستم ولی بهرحال اگه نمی رفتم و بهم نمی گفت، تا مدتها فکر می کردم تنبلی کرده ام!

اومدم مدرسه. سر راه آب خریدم، فلفل سیاه و یک بسته شیرینی. خیلی ارزون بود، از بیسکویت ارزونتر! خدا رحم کنه. از این بیسکویتها که وسطش مربا است.

بریم سر کار