چه جالب. امروز تاریخ مملو از عدد دو هست!
بیست و دوم ماه دوم سال دو هزار و بیست و دو!
22/2/22
هه. متقارن هم هست!
حیف خیلی ها یادشون نبود امروز بزان! تاریخه دیگه! سر راسته!
امروز کارها خوب پیش نرفت. سه ظهر هم خوابم گرفت عین اسب، جمع کردم اومدم. خانوم چی چهار و نیم پیام داده بیا اتاق من!
گفتم تو بیا! منم زیر لحافم!
قراره سیصد یورو هزینه بدن که مقاله ام چاپ بشه. یک هفته است بسیج شده اند که اینو بکنند صد یورو. فکر کنم راجع به همین کار داشت. کلی ایمیل پس و پیش شده با دبیرخانه کنفرانس و کلی از اعتبارشون خرج کردند. تعجب می کنم از این ملت واقعا. گاهی یک چیزهایی به نظرشون خیلی گرون میاد، با این وجود خرج می کنند اونو هم! مثلا غذای بیرون، کف شهر، همین حدود ده یورو می شه هر پرس. ولی تو دانشگاه نمی رن یا کمتر می رن سلفی که غذای ده یورویی می ده! دنبال حداکثر سه و نیم چهار یورو اند.
به ما چه.
عصری سارا پیام داد، می خواست بره بیرون. نرفتم باهاش. از این دیگ چیزی به ما نمی ماسه. نه که نماسه. دیگه بعد اینهمه سال و اون تجربه های محدود، اونقدری سرم می شه که بفهمم زن جماعت از اصرار خوشش میاد. از آدم سمج و پی گیر! می فهمم دختری به این سن و شرایط بیشتر مریض است تا اینکه سلامت! در مورد این که یک خر لج بودن جالبی هم با خودش داره، طبعا تو باقی زمینه ها هم هست! مثلا تا الان اقلا دو بار استادش بهش گفته اگه مدارکت را معادل سازی کرده ای برات فاند جور کنم. یعنی بی هیچ رقابت و انتظار و الخ، کافیه این مدارکش را ردیف می کرده. منتهی نمی کنه. نکرده. بعد عزا می گیره که خرجشو از ایران می دن و خیلی بهشون فشار میاد! کون گشاد خب بشین پایان نامه ات را بریز تو گوگل از اونور برش دار، دادشت هم که تهرانه بگو یک روز برات وقت بذاره، تمامه. 500 یورو خرج داره، عوضش بر می گرده بهت.
نمی کنه. نمی دونم با کی لج کرده. با باباش؟ خودش؟ میراث خورهای باباش؟
سرم نمی شه. آدمها پیچیده اند بخصوص وقتی احمق می شن، پیچیده تر!
بهرحال، گفتم مشق دارم نمیام. برم چی بگم؟ من که نمی خوام برم یکیو عاشق خودم کنم در حالی که می دونم اون آدم مطلوب و ایده آل من نیست. نه رفتار و تفکرش نه فیزیکش، خب برم چه کنم که پس فردا عذاب وجدان نگیرتم؟ وگرنه من می دونم زن از فریب خوردن خوشش میاد! نه که نفهمه، از قضا می فهمه کجا داری بهش دروغ می گی. بهتر از خودت هم می فهمه ولی دلش می خواد دروغ را بشنوه و رام بشه! می گم که مریضید، از دم! حالا شما هم بگید من مریضم. باشه قبول، ولی پیش خودتون انصاف به خرج بدید شما هم.
ایده ای نداشتم برای ناهار فردا. راستش می خواستم نرم مدرسه اصلا ولی خب دیگه احضار شدم،می رم. سالاد ماکارونی درس می کنم. شام هم یک سوپ بار بذارم. چطوره. مرغشو بریزم تو سالاد ماکارونی، آبشو هم امشب بخورم! کون لقّ دنیا و مافیها!
و شما!
جدی می گم. همین شخص شما خواننده محترم. اینقدر که این روزها احساس تنهایی می کنم، به عمرم نکرده ام!
و یک استرس هایی که نمی دونم اونها چی اند. دیشب تمام شب، بابام، دنبال عموم می گشت که گم شده بود. مفقود شده بود! چقدر استرس بود تو خوابم. نمی فهمم اینها چیه و از کجا بهم می رسه. طبعا خیلی اش استرس های کار خودمه...