با اینکه از دیشب ناهار درست کرده بودم، ولی امروز نرفتم مدرسه.

آب حموم داغ نشد. لابد همسایه هایی که تو مسیر گرم شدن آب بودند دوش نگرفتند امروز. هرچه منتظر شدم دیدم سرد است، من بی خیال شدم!!!

نشسته بودم، تو نت، گیج می زدم راستش. هنوز و بعد اینهمه سال، تازه دارم یکی یکی المانهای چطور تحقیق کردن را تجربه می کنم! فرض کن تا همین هفته قبل هرچی د ستم میومد را می خوندم. بعد دیدم خیلی هاش اشتباه است! بله به همین سادگی، خیلی از چیزهایی که گوگل نشونت می ده، صرفا برداشت یک کسی است که یک روزگاری اونجور فکر می کرده و فکرش و برداشتش را نوشته یا در پاسخ به کسی اونو اظهار کرده و اینم ثبت شده و اگه اشتباه بوده باشه، نه طرف یادشه، و نه اهمیت داره براش، و شاید حتی نتونه بره پای هر درختی که شاشیده، خاک بپاشه و مستورش کنه. اینها هست. مونده و شما با کلی اشتها وقتی دنبال موضوع خودت می گردی به این فضله ها هم بر می خوری که اولش فکر می کنی میوه درختی است که از بالا افتاده! یکم که پیش بره، می بینی نه!!! نباید می خوندی اش اصلا... چه برسه بخوای بهش استناد کنی. یک مورد فاجعه اش تو مقاله ای که بازم این روزها رو دستمه رخ داد. یک چیزی را جایی خونده بودم که خیلی به هیجانم آورده بود. از قضا اونو تو مقاله خودم نقل کردم. استادم که خوند (خانوم چی نه ها، اون بزرگه) صاف انگشت گذاشت روش و دیدم اگه یک  جو عقل به کله ام بود باید خودمم شک می کردم نه که هیجان زده بشم! خیلی بد بود. از جلسه که اومدیم بیرون، رفتم یادداشتهامو نگاه کردم. حسب اتفاق از معدود مواردی بود که به سهولت پیدا کردم کجا بوده منبع اون نظر. مقاله را پیدا کردم و به نویسنده ایمیل زدم که فلانی من اینو از تو نقل کردم و ضایع شدم. اگه دلیلی بر حرفت داری لطفا بگو که از نوشته ات دفاع کنم.

انتظار نداشتم اما، طرف یک پیرمردی در اومد که هنوزم رئیس فلان جای فلان دانشگاه بود. یا اگه نبود هم همچنان فعال بود. بهم گفت نمی دونم بیست سال قبل پرفسور فلانکی در جواب به سوال من اینو بهم گفته!

فکر کن! هنوز هم به عقیده خودش بود طفلک!

براش نوشتم اگه دیتا داری، من دانشجو ام، بفرست تا با داده های واقعی هم اونو کنترل کنیم لطفا!

دیگه جواب نداد!

معلوم بود چرت بوده خب. یک پیری یک زمانی نظرش  اون بوده. انداخته تو ذهن این طفلک و رفته! این هنوز داره امامزاده بیژن درست می کنه ازش و یک عده از خودش خر تر دور از جون من، به امامزاده این، دخیل می بنده...

چی بود بحث؟ یادم رفت.

هان. نشسته بودم که ایمیل اومد از خانوم چی که اگه تا چهار روز دیگه بتونی مقاله را به فرمت فلان مجله درست کنی ممکنه بتونیم چاپش کنیم!

دیگه همه کارها را ول کردم نشستم عین برنج ریگ شورکردن، از اون فایل می ریزم تو این! قبلش باید به شش صفحه کم می کردم متن را، الان می گه اگه بیشترش کنی بهتره!! 

اینم از علم!

----------------------

به اخوی نوشتم بیمه ثالث ماشین من باید سر رسیده باشه، برام بیمه اش کن، بگو چند شد داشته باشم تو حسابهام.

نوشته بیمه کردم خیالت راحت. چیزی نگرفت.

خیلی بده این! این قاطی شدن حسابها و فراموش کردنشون! یکی می گفت ارث، برادری را به هم می زنه. من می گم بی حساب کتاب بودنها این کار را می کنه. پارسال هم نگفت چقدر برای بیمه ماشینم داده و اینها می مونه رو هم و می گنده. باور کنید می گنده...

اگه کسی از شما ماشین بیمه کرده، بیمه ثالث، لطفا امسال و پارسالش را بهم بگه.

یکی ازمشکلات ما با دایی محترممون همینه. سالها قبل یک وکیل گرفته برای رتق و فتق امورات مربوط به ارث بابای پدرسگش! مرحوم بابای ما که اصلا چشمش دنبال ارث زنش نبود و بهش گفته بود خودت می دونی می خوای ببخش به خواهر برادرهات می خوای هم بگیر. تو اون ماجرا هم قرار می شه بعد که همه چیز مشخص شد، هزینه های پی گیری و وکیل و الخ از حساب همه خاله ها کسر بشه. با این وجود بابام دو باری به دایی نکبت می گه هرچقدر سهم ما شده بگو تا بدیم و طرف می اندازه به تعارف که قابل نداره و حالا بعد.

این بعد، می ره می رسه تا بعد که ریال پهن می شه و دایی جان ما با خودش حساب می کنه الان که اگه اون عدد را اون روز بهش داده بودند و مثلا طلا خریده بود الان چقدر می شد، امروز چقدره! حالا زر می زنه ها. مگه باقی پولشو داد طلا که این دوزار را هم بده؟ ولی بالاخره آدمیزاد است و حماقت جزئی از وجودشه. بهرحال دائی گرامی الان دلخور است! هنوزم نمی گه بابا اون سهم ما به نرخ امروز چقدره، که بدیمش ولمون کنه! فقط جواب سلاممونو گویا نمی ده! مرتیکه قرمساق!

والله!

نظر به اینکه ما هم  حلال زاده ایم حالا اخوی باید درست پا بذاره جای پای اون و یک کاری کنه که بخاطر دوزار بیمه ماشین من دیگه جواب سلام همو هم ندیم! خب بگو چند دادی، حالا منم که ندارم، ولی اقلا بدونم حسابمون چی به چیه!

عه.

بریم سراغ مقاله . گرفتاری شدیم به قرآن کریم.