خووووووووووووب،
من امروز را هم پیچوندم!
تا به خودم اومدم، هشت و نیم صبح بود و من هنوز کون برهنه و نون نخورده وسط اتاق دنبال خودم می گشتم!
دیدم تا برم و بشینم و الخ، ظهر می شه! بذار بشینم مقاله را تمام کنم.
از بخت خوب، اولا تمام کردم و الان ایمیل کردم رفت، بعلاوه اینکه حوالی نه، روبنز پیام داد که دیانا دعوتت کرده به ناهار، اگه دانشگاه هستی.
پرسیدم چه خیری اش هست؟ دیدم می گه روز آخری است که اینجاست و قراره بره اسلو برای کار.
راستش، یک غمی به دلم نشست! حالا این دیانا را شاید من سه ماه یکبار می دیدم، بحث عاطفی و الخ هم نبود، بعد فکر کردم که چرا اینجوری شد، دیدم کاراکترش را دوست داشته ام. این دختر یک روپوش تنش می کرد عین کارگر تو آزمایشگاه حمالی می کرد. بعد وقتی می نشست به نوشتن، کنارش توپ در می کردی این نمی فهمید. من خیلی دوست دارم اینجوری کار کنم. همیشه غبطه می خوردم به کسایی که اینجوری می تونند تو کارشون محو بشن که از محیط فارغ بشن. نشده. هیچوقت پیش نیومر ده اینهمه از کارم لذت ببرم. برعکس همیشه حواسم به محیط بوده است و تمرکز نداشته ام.
بهرحال،
یک بخشی از حسادتم هم بخاطر اینه که می دونم این آدم چقدر ماهر است و چه دانشی را داره با خودش می بره! وقتی چند سال اینجوری کار کنی، یک مهره کلیدی می شی برای کسی که بفهمه و اونوقت توی اسلو، از جمله جاهایی که فکر کنم خیلی پول خوب می دن، این آدم می تونه پیشنهاد کاری بگیره. بی اینکه به امامزاده های ریقو متوسل بشه یا چمیدونم جعل مقاله کنه و الخ.
گاهی فکر می کنم در بهترین حالت، وقتی پنجاه سالم باشه، باید دنبال کار بگردم!! اون موقع شاید تازه درسم تمام شده باشه! پنجاه سالگی!
دیشب با نوچه اسبقم تو شرکت چت می کردم، طفلک سوادی نداشت خب، دیدم می گه چهارتا مقاله زیر داوری داره! داره تلاش می کنه که از مرز خارج بشه! خب من می فهمم چی ممکنه تو اون مقاله ها ارائه شده باشه. مقاله هایی می شه که بی شک رنکینگ مجله را می کشه پایین چون کسی بهش استناد نمی کنه بعدا! ولی خب، بهرحال اینم یک راهشه.
خیلی پسر مججوبی بودش ها، نمی دونم چطوری شده که افتاده تو آباد کردن شهر! می گه قیمت ده الی پونزده یورو هست، هر دفعه! البته خب، نمی دونم. یعنی نمی فهمم سکس کردن با کسی که حسی بهت نداره، چه حسی است! من فکر کنم وسطش فکر می کنی داری بهش تجاوز می کنی، حالت از خودت بد می شه!
بازم نمی دونم. اگه تجربه کردم بهتون می گم. اینم از چیزهایی است که من ولش کردم لااقل! می دونید، یک گاهی یک چیزهایی نمی شه، هرچقدر هم زور بزنی نمی شه. یک وقتهایی هم خودش می شه. باور کنید این سفر خارجه من که پریروزها سومین سالگردش بود، از این بیخودی بیخودی ها بود!! خودش شد! نمی دونم نهایتا خیر بوده یا شر، تا الان تصورم اینه خیر و خوب بوده، ولی خب. می خوام بگم شد! خودش شد! من التماس و گریه زاری و دعا نکردم براش... در حالی که برای انگلیس رفتن، یک سفر دبی رفتم، کلی معطل شدم، آخرش هم رد شدم و ویزا ندادند فلان فلان شده ها هرچند، خدا را شکر. خیلی بهتر! یارو که تو وی اف اس پاسپورتها را پس می داد، وقتی دید من خییییییییییلی خوشحالم شک نکرد بهم ویزا داده اند. پرسید مثبت بود؟ گفتم نه! :)) فکر کنم تا دو روز مبهوت بود که این چه کسخلی است که اینهمه راه اومده و هزینه کرده که از نشدنش خوشحال باشه!
ولی خب، تماس نگرفت بیشتر باهام آشنا بشه! لابد گونه نادری نبوده باشم!