روزها به سرعت می گذره و من به بیکاری نزدیک و نزدیکتر می شم. صبح که از خونه بیرون اومده بودم داشتم فکر می کردم درسته می تونم یک مدتی بیکار باشم و از جیب خرج کنم منتهی، هر بیکاری ای یعنی فاصله بیشتر گرفتن از چیزهایی که دوست دارم. اگه پارسال به موقع کارم جور شده بود، بلاشک امسال یک خونه خریده بودم منتهی نشد، من بجای اینکه خونه بخرم پولم خرج زندگی روزمره شد، فرصتی که برای خرید خیلی عالی بود، از کف رفت، و ته کار هم موجودی حسابم به پارسال این موقع نرسید!! صبح فکر می کردم بیکار که بشم حتی یک دفتر کار ندارم که بخوام صبح کیفمو پر ازخوردنی کنم و برم دفتر کارم! این درحالی است که همه در تکاپو اند بوق کشون راهشونو باز می کنند که برن بشینند پشت میزشون...

خلاصه،

دو تا ایمیل زده ام تا الان، دیروز هم به یک شرکت دیگه ایمیل زدم. دست و پا می زنم و نمی دونم چی برام مقدر شده است... آنچه هست اینه که من گشنه ام می شه، باید غذا بخورم! باید اجاره خونه بدم، باید با یک قرارداد کار برم اداره مهاجرت!

دیروز تو فروشگاه بادمجون برداشتم، با خیال راحت. یک لحظه یادم اومد بیش از یک سال، وقتی قیمت بادمجون را می دیدم، از خریدنش منصرف می شدم! هنوز حدود همون قیمت است اما، زندگی من بهتر شده نسبت به شش سال قبل...

چه فایده ولی وقتی هزار جام درد می کنه؟!

نمی دونم.