کسانی که از فرانسه فیلم میذارند، ایرانی ها منظورمه، همه می گن خوشحال نیستند اما حقّشونه.
من می خوام بگم از قضا خوشحالم!!
البته گاهی دلمم می سوزه ها! مثلا یک خانومه جلو مغازه اش ایستاده بود که نذاره برن داخل، یک نفر گرفتش بردش کنار و جوانهای غیور مسلمان وارد شدند و با بسته های بزرگ خوراکی، جلو چشم خانومه که داشت روح از بدنش خارج می شد نه مال از مغازه اش، همه چیز را تاراج کردند و همه جا را شکستند!! یادم افتاد که زمان انقلاب همین فرانسه حرامزاده کاری کرد که کارگرهای کارخانه ها و حتی بی ربطهای هر شهری به کارگاه ها و کارخانه ها حمله کردند و جلو چشم صاحبان اونها همه چیز را یا خراب کردند یا صاحب شدند...
خیلی سال بعد، با دختر یکی از همین مهاجم ها دوست شده بودم. از قول باباش داشت می گفت که چطور صاحب کارخونه التماس می کرد کاری به اموالش نداشته باشند... البته دختره نمی گفت بابام مهاجم بود، از زاویه ای می گفت که گویا باباش دلش سوخته بود ولی نمی تونست جمعیت را کنترل کنه، که البته لزوما حس همون زمان باباهه نبوده! اما قابل درک بود که سالها بعد وقتی باباهه به حد کافی سر سفره اون آشوب سمت گرفته و حقوق برده و زندگی خوبی کرده، الان که باز نشسته شده و بیماری های صعب العلاجی به جانش افتاده که نمی دونه از کجا به این درد دچار شده، از زاویه ای ماجرا را حکایت کنه که انگار نقشی نداشته منتهی من می خوام بگم هر کسی که تو اون اجتماع حمله کننده حضور داشته هم مقصره، حتی اگه دلش با جمع نبوده باشه، حتی اگه سرجاش ایستاده باشه و جریان تهاجم را کند کرده باشه!! حضور، شلوغی، جمعیّت خودش دلهره آوره!! اینه که حضور ما در یک جمع، حتی اگه مخالف اون جمع باشیم، کمک کننده به قدرت اون جمع است!! برای همین است که باید مراقب باشیم کجا می ریم و چه گهی می خوریم و از حضورمون کی سود می بره...
این بابایی که گفتم، قدرت تکلمش را داشت از دست می داد! فکر کن زنده باشی، اما نتونی حرف بزنی!! چه زجری از این بالاتره؟ و به نظرتون چه کارمایی را داره پس میده؟
زنده باشی، ببینی، اما فقط محکوم به نگاه کردن باشی!!!
نگاه کردن به اعمالت!