امروز تقریبا در انفرادی خودم گذشت! مدرسه که نرفتم، مشغول کار بودم تو خونه. صبح یکم با یکی رفقا که استاد فلسفه دانشگاه فلان است بحث کردم. بحث علمی مثلا. معلم اخلاق است. بعد دوست پسر داره و تا خرتناق دل می ده به کار. با توجه به عقبه های مذهبی و سنتی و فکر بسته اش، داشتم ازش می پرسیدم تعارضی حس نمی کنه؟ راحته؟ بعد سر کلاس چی به ملت می گه؟ آیا زندگی خودش را اخلاقی می دونه یا غیر اخلاقی؟ آیا اخلاق جوهر است یا عرض (خودمم نمی فهمم اینو ها، چسی اومدم)...
بذارید اینو براتون بگم، دیشب کلیپی از دکتر سوری گوش می دادم در خصوص باب و بهایی ها و یک دسته دیگه، یادم نمیاد، ریشه ها را بررسی می کرد. جالب بود تحلیلش. حرف این بود که مردمان ایران همه و از جمله امرا، مثل عباس میرزا و امیر کبیر و ... می دیدند که اروپا داره پیش می ره و ما مشکلات فراوان داریم و پیاپی در جنگها شکست می خوریم و براشون سوال شده بود که ماجرا چیه، چکار باید بکنیم. حرف دکتر این بود که یک عده ای به این فکر می کردند که شاید علت از دین و مذهب باشه. این مذهب دیگه جواب نمی ده. بخاطر همین نو اندیشی ها شروع شد و تلاشها برای به روز کردن دین به منظور کارآمد کردن آن شکل گرفت. از فاطمه قره العین، یا کسی به این اسم نام می برد. زنی که کشف حجاب می کنه با وجود عقبه مذهبی خانواده و تحصیلات مذهبی خودش... نهایت حرفش این بود که طی 250 سال هر آنچه تلاش شد توسط هر کسی که دین را به روز و نو کنه، اون جماعت فقهی که با هر نوع نو آوری و نو اندیشی مخالف بودند مقاومت کردند و البته پیروز هم شدند و بقیه را حذف کردند و تکفیر کردند.
داشت به استناد متون تاریخی می گفت تنها جایی که اون جبهه شکست خورد به دار کشیدن شیخ فضل الله نوری بود که خیلی سریع هم البته تونست جریان را مجدد به دست بگیره و در قانون اساسی ای که مرحوم داور نوشت همه فرقه های اسلامی ظاله اعلام شد و دین رسمی کشور شیعه دوازده امامی اعلام شد و بعد به 57 رسید ماجرا...
رفته بودم ورزش. بعد هم اومدم دوش گرفتم. مامانم زنگ زده بود الانم جواب نمی ده. طی روز چندین بار یاد رفقا افتادم اما همونطور که قبلا نوشتم، اصلا دست و دلم به احوالپرسی ازشون نمی ره از بس همیشه ازم طلبکارند!
یک ایمیل بیخودی هم به یک استادی تو نروژ زدم. شانس ما، درست هر زمان دنبال کار خواستیم بگردیم دنیا تپید! الان هم گویا همه بودجه ها و پروژه ها تعطیل شده...