امروز تعطیل است اینجا. شهر تعطیل است و نه کل کشور. از اون قر و قنبیلهای ویژه اینهاست که شهرها هم چیزهایی برای خودشون دارند، گویا.

مایارا از دیشب شروع کرد. راستش اینقدر این سکس کرد که من دیگه حالم بد می شه از سکس! باور کنید اشباع شده ام از بس این زوزه کشید و چالاپ چالاپش اومد!

امیرحسین یک گاهی دو تا قابلمه به هم می کوبه. اینم روانی شده طفلک. اوایل یک طبقه یخچال را قرق کرده بود و مفصل مواد اولیه می خرید و آشپزی می کرد. هر بار برای سه روزش گویا  غذا می پخت. کرونا که گرفت استنتاج  کرده که بدنش ضعیف شده بوده که مبتلا شده بوده و برای تقویت بدنش باید بجز کباب، سبزی و ... هم بخوره و چون نمی تونه (زر می زنه) سبزی های مختلفی بخره و نگهداری کنه، می ره سلف! اونجا یک سالاد بهش می دن که یک برش مثلا گوجه توشه یک برش کلم، برای تقویت بدنش خوبه! البته برای اینکه اقتصادش را کنترل کنه، شام را می پیچونه!

(اشتباه نکنید از وقتی اومده ولو بصورت منقطع، ولی مسلسل وار و بدون وقفه، همیشه درآمد داشته). می گم که، خل شده! دیشب داشتم شام درست می کردم از بیرون اومد یک مشتی چیز گذاشت تو یخچال و بعدش می بینم می گه از مرکادونا مرغ آماده خریدم، خیلی بوش پیچید تو دماغم! گفتم نوش جونت! 

دیشب سیروس اومد کارت منو گرفت که لباس بشوره. کارت خودش شارژ نداشت. بعدش برام یک تغار قرمه سبزی آورد! کارتمو هم نیاورده هنوز!! دوست نداشتم غذا بیاره. اونم اینهمه. با زنش میرن آشپزخونه تو دست و پای هم لول می زنند و غذا می پزند. یک شب رفتم آشپزخونه، کسی نبود. ولی بوی پلو مرغ ایرانی میومد! بوی زرشک و زعفرون :)) آخر شب بود و سیر بودم. بعدا پرسیدم که اونها آشپزی می کردند، گفتند آره!  جالب بود. و واااااااااااااقعا غذاهای ما یک سر گردن از بقیه ملل انگار بالاتر است. 

دیشب نصفه شبی یکم مقاله خوندم رو گوشی. یکی دو تا  داستان سکسی هم خوندم که خداوکیلی دیگه خیلی مسخره و تکراری و کلیشه ای می نویسند. یکی اش را بخونی، تم تمامشون میاد دستت! فکر کنم باید یک قلمی هم در اون ژاندر بفرسایم، یکم سطح ادبیات و خیالپردازی و خلاصه کیفیت آنچه اون بخش از جامعه مطالعه می کنه را بدم بالا! چیه این مزخرفات که اینها می نویسند! تمامش داستان از چند وقت قبله، من قدم اینه وزنم اونه فلانکی نمی دونم سفیده قدش اینه سنش اونه، بعد اینجوری شد اونجوری شد اینو گفت اونو گفتم گفت نکن داشتم می ترکیدم کم کم آروم شد کردمش! ذیلش هم یک عده کارشناس سر فحش را به ادبیات تا تخیل تا غیرت و ... طرف می کشه! که البته حق داره.

بگذریم.

اخبار اوکراین نمی دونم چرا بالا نمیاد. اخبار این پرستوی بیت بالاست و عطش جامعه به اینکه طرف یک چندنفر از هم بسترهاشو معرفی کنه. بی شک از تندرو ترین های نظام و ذوب شده ترینها خواهند بود! می گید نه، صبوری کنید! 

دیشب علمی هم خوندم ها. فقط هزل نبود. یک مبحثی را توی مدار های الکتریکی دارم دنبال می کنم. درسته ربطی به رشته من و کار الان من نداره ولی خب، اینها ولم کرده اند و من  حال می کنم دنبال سوالات خودم بچرخم و بین رشته ای خلاصه فکر کنم و کار کنم. طلسم یک گراف سنگین و نا مفهوم تو ذهنم شکسته شد و از صبح مشغولم هی می نویسم هی نمی شه. من خیلی چیز می خونم، و هیچی اش یادم نمی مونه، مگه اونجایی که خودم در مقام اون کسی که اولین بار این کار را کرده، فرمول را توسعه داده یا نمودار را معرفی کرده و ...، تو اون سطح و موقعیت قرار بگیرم و اغلب خودم نمی تونم تا ته کار را برم و وقتی می خونم گیرهام رفع می شه و منم می تونم بصورت تصنعی ولی خودم، اون مفهوم و نمودار و فرمول را ارائه کنم. اونوقت دیگه مال خودم شده! تعریف از خود نیست بعضی از این فرمولها را آدمهایی دویست سال قبل کشف کرده اند و این حرف من از قضا اقرار به ناتوانی است که ذهنی در این برهه از زمان هنوز جایی ایستاده که دویست سال قبل! این یعنی دویست سال عقب بودن رشد ذهنی و سطح سواد یک نفر و اصلا مثبت نیست. بیشتر از قضا خود زنی است ولی بهرحال در مقایسه با خیلی ها که این شاخصه هاشون قرنها عقب مونده و تلاشی هم برای نو کردنش نمی کنند، خیلی هم رضایت بخش و خوبه!

 

اگه همت کنم امروز برم یکم لباس بخرم برای خودم. دیروز یارو نداشت سایز من. بزرگ بود. یک مغازه پر پلیور داشت، رنگهای مختلف از اون مدلی که من پسندیدم، ولی همه سایز بزرگ. مسخره کرده. نمی دونم چرا مغازه زده دیگه! حالا البته می دونم شعبه های دیگه اش هم لابد همینه و اصلا بخاطر همین تک سایز شدنه لابد حراج زده. حراج که چه عرض کنم پنجاه یورو شده چهل!