امروز از صبح مشغول بودم به زنگ زدن به دانشکده دندونپزشکی، که یک نوبت بگیرم درست کنم دندونم را. حس خیلی بدی است که نصف دندونت شکسته باشه و بین نصفه خودش و کناری اش فقط نگهش داری که لبخند گاه به گاهت خراب نشه!!! ضمن اینکه لابد از زیرش که تمیز نمی شه هم مشغول پیشروی پوسیدگی است. بهرحال هرچه زنگ زدم بر نداشتند. حالا می گم زنگ، نه به این راحتی ها! می دونم اونجا کسی انگلیسی حرف نمی زنه پس ناچار من باید پرتغالی حرف می زدم و با این سواد الکن، قطعا خجالت می کشیدم جلو بقیه حرف بزنم پس هر بار پامی شدم می رفتم بیرون، یکبار تو راهرو یکبار تو حیاط یکبار تو ناهار خوری و هیج باری طرف بر نداشت.

نهایت ظهر پاشدم رفتم در دکّونشون. یک نگهبان زن بود که اونم ز بیخ پرتغالی بود و راه نداد برم داخل. گفت زنگ بزن. دیگه همونجا شماره را گرفتم گذاشتم رو اسپیکر. سر و صدا و شلوغی را از داخل می شنیدیم ولی کسی گوشی را بر نمی داشت. بازم گفتم برم تو؟ گفت نه! منم همونجور که گوشی بوق می کشید، اومدم بیرون.

حوالی دانشگاه بودم گفتم یکبار دیگه تست کنم که خب اینبار برداشت و به مصیبتی یک وقت برای هفته بعد بهم داد. الان اومدم خونه می بینم ایمیلهای دوشنبه را هم جفت جفت جواب داده نامرد! 

من واقعا نمی فهمم اینها را!

خیلی کار دارند! یعنی طرف منشی بورس معامله خونه هست، همچین سرش به تایپ کردن و وارد کردن بند است که آدم می گه این حتما خیلی کار داره. اون یکی فروشنده است همینطور. حتی این خدمه ما! نصف وقتش یا داره فرم پر می کنه، یا داره با مدیرش بلند بلند بلند حرف می زنند که پیداست راجع به اقدس خانوم و مهمونی شب قبل و لباسی که خره پوشیده هم نیست. دقیقا پیداست فرم گفتگوها گفتمانهای کاری است و من نمی دونم آخه مگه یک خدمه با شرح وظایف مشخص که تازه خیلی هم خوب کار می کنه چه تغییری می خواد به کجا بده که هر بار اینها با هم مشغول گفتمان کاری اند!

بماند.

دیروز، بالاخره دل به دریا زدم و رفتم از اتاقم بیرون. با سارا هماهنگ کردیم که اونم بیاد و رفتیم یک مرکز خرید. خودش فقط تو لوازم آرایشی رفت و یکمشت چیزهای که همه هم یک رنگ بودند به دستش کشید و آخرش نخرید و اومد! ولی من یک عالمه لباس فروشی را چرخیدم. البته یکجا هم رفت یک لباس بلند زنونه را دست زد و یکم عه و اوه کرد که یقه اش فلان است و الخ، من داشتم فکر می کردم اون لباس به سایز من شاید بخوره ولی اقلا سه تاشو باید بخره بزنه به هم تا اندازه اش بشه این چرا داره اینو زیر و رو می کنه، که دیدم اتیکت قیمتش اومد بیرون، 230 یورو! بهش که گفتم شاخش در اومد گفت تازه رو  23 داشتم عیب می ذاشتم روش!! باریک کردیم زدیم بیرون!

بهرحال. چه خوب که اومده بود راستش. لباسی که پسندیده بودم را این بابا هم سایز من نداشت و بزرگ بودند منتهی یک پیرهن خریدم ازش، یک پلیور. قشنگند. پیرهن چهارخونه روشن اصلا نداشتم وقتی تن کردم خنده ام گرفت به خودم! بهم میومد انگار. گرچه هرچی عکس امروز باهاش گرفتم به دلم ننشست. بلوزه هم که فکر کنم می ره سال دیگه. زمستونه است و هوا هم گرم شده اینجا. در هر حال هر دو مورد می شه گفت پسندیدم خودم و البته پیشنهاد اولش از سارا بود. یک سر هم تو کفش فروشی رفتیم که خدا براتون نخواد! فاااااااااااجعه است سلیقه کفشش! تازه برای خودش! من که هیچ! تصور کن کفش کارخونه چطوری است، تیمبرلند، حالا زنونه پاشنه پنج سانتی! خیلی فاجعه بود!

همین.

شام ولی فاجعه بود. گوشت بود که به سبک اینها پخته شده بود (کبابی) و نه کارد می بریدش نه دندون! به مصیبتی شام خوردم. درس بشه برام!

نصفه شب برگشتیم. اون که لابد یکراست رفت خوابید ولی من کلی اتو کشیدم و امروز لباس نو پوشیدم...

اینقدر که کسی مشکل خریدن لباس نداره و همه نو به نو می پوشند، اصلا کسی به تخمش هم نبود. قطعا متوجه شده اند چون سه سال گذشته لباس من یکی بوده همیشه. یعنی کم تنوع بوده. دو تا شلوار جین و سه تا پیرهن و دو تا بلوز. همینه دیگه. دقت نکردم بقیه چی می پوشند. منصور مصری گاهی چیزهایی می پوشه که مال دخترهاست، نمی دونم با اون غیرت عربی اش چرا نمی فهمه اینو! مثلا پالتوی بلند با کلاه لبه خز می پوشه! 

نمی دونم...