حس عقب مونده های ذهنی را دارم :))
تو مکالمه،
چیزی که می خوام بگم را،
بعد که زمانش می گذره و چه بسا طرف اصلا رفته،
تازه می تونم سر هم کنم :))
کاش یکی بود همینطوری که من نشسته ام پشت میزم و به ناتوانایی هام اعتراف می کنم، میومد کنارم، کلّه ام را می گرفت، می چسبوند به شکم زنانه اش (!) دست می کشید رو سرم، بعد نوشته هامو می خوند، قبل از رویت بقیه!
آدم، خسته می شه گاهی.
یکم انرژی مالشی می خواد!
فقط یکم!!
همه اش شده دویدن...
نمی دونم البته. این سیروسه از زمانی که زیدش اومده، از شر و شور افتاده! قشنگ نیستش دیگه. قبلا یک پای معرکه آشپزخونه بود. با همه گرم می گرفت و همه را به حرف می گرفت. الان، نیست. انگار خایه اش را کشیده اند. خانومه خیلی بهش محبت می کنه ها. دختر خوبی هم هست. زن خوب در واقع. منتهی، این از شر و شور افتاده. دیشب می گفت رفتم دکتر سیزده تا آزمایش برام نوشته! گفتم چته؟ گفت یک مدته بی حالم! تو دلم گفتم آره از قضا منم متوجه شدم ولی تصورم این بود که رمقتو کشیده، فکر نمی کردم فکر کنی مریضی و دکتر دوا نیاز شده...
حالا خلاصه می گم آنچه می خوام و آنچه خوبه برام، شاید اون هم نباشه! کی می دونه...
پیش میاد خودش...
صبح تا چندصد قدم تو حیاط دانشکده قدم زدم که برسم به کتابخونه، خییییییییییلی نگاه رو خودم حس می کردم. نمی دونم دقیقا چیه. گذاشتم به حساب اینکه اینها سالهاست اونجا هستند و غریبه ها به چشمشون میاد منتهی، بیشتر این نگاههای کنجکاو، از سوی پسر ها بود!
چرا آیا؟!! شاخ دارم مگه؟!