خب، امروز تا الان یکسره بارون باریده است. از خونه بیرون نرفتم اصلا. تا حوالی یازده که تو تختخواب بودم. یک جورایی، حس بیرون خزیدن نبود. فقط صبح یک صبحانه مختصری خوردم و برگشتم تو تخت، خوابیدم بازم!

سرد شده هوا. بخاری برقی دارم ولی جوراب پا کردم و هی این پا اون پا می کنم خودم با خودم بدن گرمایی می کنم. یک قابلمه هم حبوبات خیس خورده داشتم که گذاشت بپزه هم اتاق گرم بشه هم شاید آش رشته درست کنم. اون روز یک یورو دادم یک لیوان پیاز سرخ کرده آماده خریدم! محصول هلند. گفتم نگاه کن الان اگه تو ایران بود یا قیمت زعفرون شده بود پیاز، یا می ریختند تو جوب! منتهی یک جایی هم هست که روی مازاد مصرف لابد حساب کرده، پیاز را سرخ می کنه بسته بندی میکنه عین آدمیزاد می فروشه. 150 گرم، یک یورو. خود پیاز تازه کیلویی یک یورو هست، متوسط قیمتش!!

بهرحال اینبار با پیاز داغ دکّونی شاید رنگ و لعاب آش رشته بهتر بشه. کی می  دونه...

ظهر، ماهی کباب کردم. توی تراس، منقل را راه انداختم. امیرحسین که پایین تو آشپزخونه چس فیل خورده بود برای ناهارش، اومد تو تراس. گفت ماهی دوست نداره. گفتم خب بهتر! یک ماهی مناسب برای یک پرس غذا، 2.3 یورو در اومد. کیلویی شش یورو است که وقتی سرشو بزنه و دلشو در کنه طبعا به نه و ده یورو می رسه. این امیرخان هم زر زیاد می زنه به نظرم. چس فیل هم شد ناهار آخه احمق؟! والله من بی پول هم که بودم گشنگی نمی کشیدم. پولم که درست شد، کیفیت مواد اولیه را یک پله اضافه کردم. شاید هزینه هام یک و نیم برابر شد، ولی با گرسنگی نمی تونم کنار بیام. اولین جا، چشمام نمی بینه کم کم!! انرژی می خواد منم کوله ندارم! خط مستقیم است انگار باید بخورم تا برسه بهش.

بهرحال.

دوست داشتم یکساعتی بارون بند میومد می رفتم میوه می خریدم ولی انگار قصدشو نداره، منم نشسته ام! مهم نیست. بیاد تا خسته بشه.

عدسهای سبزه عید جوانه زد!! یکروزه!! دیشب دیدم سارا می گفت فلانکی افتتاح رستورانش را گذاشته شب عید و داره تبلیغات می کنه. بعید می دونم برم ولی خب، حالا ببینم. شایدم شب عید رفتیم رستوران یک مشت ایرانی دیدیم، سالمون نکو در اومد!