روز اداری کاری امروز هم تمام شد. نرفتم مدرسه.

مسیر خیلی وقت می گیره ازم. انتظار اتوبوس و خود اتوبوس و ترافیک، تو کوچه های باریک و گربه روی اینها، قشنگ یکساعت وقت را از بین می بره در هر تردد. 

بدک نبود. یکم فکر کردم. یکم چیزی که خونده بودم را حلاجی کردم و کم کم فکر می کنم چیزهایی برای تست کردن تو آزمایشگاه داشته باشم. از خانوم چی هیییییییچ خبری نیست نامرد! اصلا کاری به کارم نداره و می دونم الان قشنگ یک ماه است من از برنامه زمان بندی ام عقبم. به تخمدونشه.

دیشب، دلم سوپ می خواست. مرغ نداشتم، پیاز نداشتم، هویج نداشتم، حس رفتن خرید هم نبود! ابتکار زدم یک شله درست کردم و توش گوشت قلقلی ریختم. فااجعه!! نصفشم مونده هنوزم. ظهر، بازم هیچی نداشتم! حتی وقت برای کلی راه رفتن تا فروشگاه! رفتم همین فروشگاه رو به رویی، پیاز خریدم، جاتون تهی یک املت خیلی باحالی بار گذاشتم. ولی کم کم باید پاشم برم هم نون بخرم هم یکم راه برم...

هوای عید به وضوح به روحیات ملت رسوخ کرده است. چه از حال و هوای رفقای ایران، چه اینجا. دو جای مختلف گویا قراره جشن گرفته بشه برای نوروز، من می رم دانشگاه. البته دلم می خواست غذا هم می  دادند، یعنی بود که می شد بخرم، که ظاهرا امکانش نیست. حالا تا ببینم چی پیش میاد کم کم. اون یکی رستوران آقای فلانی بود که تازه می خواد افتتاح کنه و خب، شاید بهتر بود می رفتم اونجا ولی، فعلا گفتم می رم دانشگاه. 

دختری که اسمشو یادم رفته، هفته دیگه بر میگرده برزیل. پرسیدم چیزی هم داری که بخوای بفروشی احیانا؟ می دونستم ماشین نداره ولی فکر کردم شاید وسایل برقی چیزی خریده باشه. گفت آره. لباس دارم! روی فیس بوک و سه جای دیگه لباسهاشو حراج کرده است! گفتم اگه فروش نرفت چی؟ گفت دوستم اینجاست برام می فروشه. پرسیدم دختر است؟ گفت نه. پسر. پرسیدم دوست پسرتو پس داری می ذاری می ری؟ گفت دوستیم فقط، دوست پسرم نیست.

حالا تجسم کنید یک تکه لباس شما دست یک پسر باشه! چه شود!!! اصلا می شود؟!! عمرا!