پرویز و پونه نگاه می کردم، یک بخشی داشت همین ماها و شماها را مسخره می کرد. شروع ماجرا این بود که صبح که از خواب بیدار می شید یک استوری بذارید که صبح شده! تا بقیه بفهمند که صبح شده!

و بعد دونه دونه آیتمهای مختلفی که استوری ازش در میکنیم را ردیف می کرد. مثل آدمهایی که مدام از داشبورد ماشین استوری می ذارند و انگاری هیچوقت نمی رسند خونه! یا فیلم نگاه می کنند از تلویزیون هم عکس میذارند درحالی که پاهاشونم دراز کرده اند که نوک شستشون تو عکس باشه و الخ.

فکر کردم این کار را منم دارم می کنم. منتهی بعد خودمو توجیه کردم که خب حکایت من و وبلاگ مثل حکایت وینسن برای تام هنکس تو فیلم دور افتاده است. من حرف می زنم که قاطی نکنم، بیش از این! در واقع این جام جم، شده همدم من و چه همدم خوبی که درسته رازدار نیست ولی اولا زر نمی زنه ثانیا هر موقع تو بخواهی اش هستش! هیج چیز دیگه ای مثل این نمی تونی پیدا کنی! حالا بماند که جار می زنه همه زار و زندگی و عکس و فیلم و کار و غیره ات را به همه.

بگذریم

نرفتم بیرون امروز. فردا باید حتما برم اونم قبل از ظهر. مرغ بخرم و ظرف یکبار مصرف و شاید کیک و شکلات برای جشن. نگاه کردم کت و شلوارم جلیقه هم نداره نامرد!! یعنی بهم نداد مردک؟ چرا؟! نباید داشته باشه مگه؟! نکنه گمش کرده ام؟ مهم نیست. نداره دیگه. انشاالله باید یک کت تک اسپرت قشنگ بخرم. فکر می کنم بهم میاد. حدود صد تا صد و پنجاه یورو هم باید باشه فکر کنم. 

خیییییییییییلی دلم می خواست جایی بودم که مجبور بودم کراوات بزنم منتهی اینجا نکبت ها گاهی با زیرشلواری و دمپایی انگشتی مدرسه هم می رن! از اونور بوم افتاده اند. و خب، نمی خوام انگشت نما باشم.

ظهر دیدم گوشت داخل یخچال یخ نبسته است. گفتم تا خراب نشده بذار یک کباب مفصل ازش درست کنم. دیگه با اجازتون پیاز رنده کردم و با ادویه های مختلف ملات را آماده کردم. مایارا لباس پهن کرده بود. حوالی ظهر که شد صداش زدم گفتم من می خوام اون سمت تراس کباب کنم اگه اشکال نداره! طفلک لباسهاشو جمع کرد! گفت خشک شده اند! بهش گفتم اگه خیس اند می تونم برم پایین ها، ولی خب، گفت خشک اند دیگه من چکار کنم!! دلتون نخواد یک کوبیده مفصلی شد. دو سری رو توری کباب کردم! اینجا چهارصد گرم گوشت چرخ شده را می خرم سه یورو تقریبا. با دویست گرم یک پرس می شه درست کرد قشنگ. منم که یک پرس غذا نمی خورم، دیگه خیلی به صرفه است. و خدایی عجب بویی داره کباب! هی می خواستم به مایارا هم بدم، دیدم رفته اند داخل و پنجره را هم بسته اند. اون تو ماهی می پختند! خود مایارا که گیاه خوار است اصلا. دیگه تعارف نکردم و تمامشو آوردم برای خودم. اینبار به گوشت کره هم زدم. دیدم خیلی گوشت قرمز و خالصی است و من دنبه نیاز دارم. دیگه با کره آوردمش!! سماق هم به ملاتش زدم. خیلی خوبه که تونستم کباب زغالی درست کنم. واقعا از چیزهایی بود که دلم می خواست و خب، نمی شد قبلش...

یکم با امیر حرف زدم. سیب خریده اینقدر زیاد که پلاسیده شده، میده به مرغهای دریایی. من می بینم اینها زیاد میان این سمت نگو آقا آشپزخونه زده براشون. می گه چون بعضی ها را می شناسه که آدمهای بدی هستند فردا نمیاد جشن. گفتم خب نیا!