نعلین
هنوز میراث شاه مرحوم به ایران نرسیده، تو لبنان خرج شد!
امیرعبداللهیان به حسن نصرالله قول داده که گندم مورد نیاز لبنان را هرچقدر که باشه تامین کنه! مردم خودمون گویا تو سطلهای زباله به حد کافی سیر می شن، گردن حسن نباید نازک بشه ییهو یا کمر داماد اون سگ پدر.
اگه مملکت صاحب داشت این وزیر خیانت کار را صدا می کرد، می بستش به خیش، هر آنچه که گندم تولید می کرد از عرق جبین و کدّ یمین، می فرستاد برای لبنان یا هر گوری دیگه هرچند، این ملیجک که از خودش زر نزده، بهش گفته اند برو اینو بده و اینو بگو. خاک بر سر.
بگذریم.
رفتم بیرون. رفتم قدم زدم تا لب اقیانوس. ییهویی هم شد و دست خالی رفتم! نه یک شکلاتی نه یک بطری آب. دفعه قبل با سارا رفتم این مسیر را و اینبار تنها. موقع برگشت سیروس را دیدم، با دوچرخه برقی کرایه ای دانشگاه داشت مثلا ورزش می کرد خیر سرش!! زیدش هم تو اتاق مونده بود نرفته بود باهاش. چند روز دیگه می رن خونه خودشون یک سوییت اجاره کردند به ماهی 700 یورو. قبوض هم با خودشون حدود 150 یورو در میاد. خوبه، بهرحال زندگی آدم واری خواد شد، انشاالله.
دارم عدسی می پزم. گوشت را تفت دادم و گذاشتم یکم بپزه تا عدس و هویج و سیب زمینی بهش اضافه کنم. اونها زود آماده می شه گمونم. سر راه هشت یورو هم خرید کردم. چیپس، آبجو، توت فرنگی، بادوم زمینی، پودر کاکائو و شیر، فکر کنم همینها. ذرت هم بود برای تولید چسفیل ارزان!
فردا ظهر قرار دارم برای شماره تامین اجتماعی ام. نمی رسم برم مدرسه یحتمل. هیچ هم که درس نمی خونم...
بگم از لب ساحل. کفشمو در کردم و رو ماسه ها با پای برهنه قدم زدم. جای پای آدمیزاد بود، جای پای سگ، اما پوتین و نعلین ندیدم و فکر کردم چه خوب که اینجا آباد مانده است... ملت همه شاد بودند، بجز اون تیم کارتن خوابی که جلوی چراغ کله معلق می زدند و گویا خیلی کاسب نشده بودند امروز. وقتی رفتم فروشگاه هر سه تا خسسسسته رو زمین ولو بودند. آخرهای کار فروشگاه بود و دیدم زنها اومده اند بیسکویت بر می دارند. گفتم نگاه کن آدم فقیر که باشه، مغزش هم فقیر است! خب بیسکویت هم شد حرف؟ حداقل نون خالی بردار با یک میوه ای، مثلا! همون قیمت می شه به قرآن. نون پنیر بخور. ماست بخور. خب بیسکویت با اون قیمت اشرافی اش شد غذا؟ داغان؟!!
به من چه البته. خیلی هنر کنم تنبان خودمو بالا بکشم من.
والله