خب دوستان، شب شده به وقت ما.

از هفت و بیست دقیقه آلارم خطر آتش روشن شد و یکساعت و نیم تمام زوزه کشید. 

رفتم که ظرف بشورم و شام درست کنم و ناهار بپزم که بلکه صدا را کمتر بشنوم، دیدم بابا بقیه هم اینقدرها عقل دارند!! همه تو آشپزخونه بودند! دیگه اومدم بالا. دوش گرفتم و از عطر زنونه ام با اجازتون زدم (!) و بعدش هم یک ایمیل مفصل به اداره خوابگاه ها زدم که رسیدگی کنند. دفعه قبل به تخمشون گرفتند، اینبار خیلی سعی کردم مودبانه بنویسم.

می گم همه وقایع نسبی است، در حالی که همه دیوانه شده بودند، مایارا قشنگ صداشو ول کرد و لذّتی برد به تمام! یک مدتی است نمی دونم چکار کرده اند که نه صدای خودشون در میاد نه صدای تلنبه زدنها. امروز می شنیدم صدا را ولی واقعا کم شده میزان صدا. شاید تختشون لق بوده و یک فکری کرده اند که کمتر تقه بخوره منتهی، صدای خود مایارا میاد. تقریبا هر شب که نه، هر عصر از دانشگاه که میاد، خستگی اش را در می کنه! روزی همه شما.

آبجی خبر داد که فلان همکلاسی ام زنش را از دست داد. گویا زودپز ترکیده و ترکشش خورده به سر طرف. چقدر هم زن خوشگلی بود. بیچاره میّت و بعدش رفیق ما. گویا یک دختربچه داشته هفت ساله. خدا کجاست؟!!

به عموی گرامی که برام آرزوی قبولی طاعات و عبادات داشت، فرمایش صادق هدایت را دادم. نوشت چهارشنبه ها دعای توسل بخون شما!!

خیلی جالبه! من فکر می کنم هیچوقت این بند بردگی دینی از گردن ماها باز نشه. عجیب تو  وجود همه رخنه کرده است. هرکیو انگشت می کنی می گه ببین، من کاری به آخوندها ندارم اما  دین مشکلی نداره! ای گه به قبر شماها که کاتولیک تر از پاپ شده اید همه تان! خب مگه می شه بگی آخوند از دین سواست؟!! این از دل اون در اومده، اونو تبلیغ می کنه، اون اینو تغذیه می کنه، مگه اینها از هم سواست؟!!

بهرحال. چهارشنبه یادتون باشه توسل بخونیم با هم.

بریم ببینیم ملت برگشتند اتاقشون یا نه هنوز. سر و صدا خوابید شکر خدا.