چند روزی است نیومده ام اینجا...

خبری نیست چندان. شاید مهمترینش این بود که شمیم بعد از چند ماه پیداش شد و سالم بود.

امروز هم مثل دیروز نرفتم دانشگاه. منتظرم خانوم مقاله را بخونه و نظراتش را بگه که اونم انگار خیلی خیلی گشاد کرده است. هیچ خبری ازش نیست و دو روز دیگه وقت ارسال تمام می شه. خوشم نمیاد از این اخلاقش و بهش هم گفته ام، زده به کون گشادی. بار آخر بهم می گفت پی گیری کن! ولی من عادتش نمی دم به پیگیری! باید خودش کار خودشو بکنه. این کنفرانس است و فوقش مقاله نرسه، می دیمش مجله که معتبر تر هم باشه! مهم نیست. هرچند می دونم دقیقه نود می ده و می فرستیم که بره همینجا هم. 

امروز رفتم خاک برگ برداشتم از یک جایی. نمی دونم شاید باید می خریدم. توش یک عالمه زغال هم بود و من نمی دونم چرا باید تو خاک حاصلخیز زغال باشه! بهرحال با کلی مشقت ته دو تا دبه بزرگ آب معدنی را پر کردم و بعد جوونه ها را تا انداختم از در داخل، به نظرم رسید که از بین می رن اینه که چندتا بذر هم کنارشون انداختم! باید از اول بذر را تو اینها می کاشتم. حوصله ام نشد. دو تا دبه دیگه هم هست که باید تو اونها هم خاک پر کنم و بعد بقیه را ببرم بریزم دور. قصد دارم گلخونه ای کار کنم. بطری را نبریدم. از درش خاک ریختم تو و بذر و آب ریختم و درش را بستم که خودش اون تو برای خودش بخار کنه و گرم بشه و  خلاصه هر غلطی می خواد بکنه خودش.

مربای به دارم می پزم. هل گیرم نیومد. ساده می پزم. خوشمزه بود به. آبدار بود. الان بوی به می اد تو اتاق. یک دونه من خریدم یکی سارا. در واقع سارا جفتشو خرید چون طرف کارت خوان نداشت و من پول خرد نداشتم. قرار بود مربا کنیم که گویا سارا خانوم خام خواری فرموده بودش و تمام. من ولی مرباش می کنم. 

کلی شوینده خریدم امروز. مایع لباسشویی و شامپوی نیوآ. هر کدوم حدود سه یورو شد. شاید ارزونترین ها بودند تو کل مغازه!