چقدر من مرد حیفی بوده ام به خدا!

یک مرد قجری خوب می شدم قشنگ!

عموما دو روز در هفته میان تو اتاقم. چهارشنبه ها میان تمیز می کنند همه جا را، و جمعه ها میان ملحفه ها راعوض می کنند و حوله ها را نو می کنند. هر دوی این روزها، وقتی عصر کلید می اندازم و وارد اتاقم می شم، کییییییف می کنم از نتیجه کار. با اینکه نامرتب نیستم ولی، تشنه اینم که یک سلیقه زنانه ای یک دستی به در و دیوارم کشیده باشه! فرق نمی کنه چه کرده باشه. یکبار که پتو را آنکادر می کنه و یکبار که کجکی پهنش می کنه و یکبار که جای سطل زباله را حتی  عوض می کنه، من لذت می برم. گذشته از این، هر روزی که یک ته لقمه ای از ناهارم برگشته باشه یا از قبل تو یخچال مونده باشه و این دم غروبی منو از جوع و گشنگی نجات بده، اونقدر کیف می کنم که نگو! حالا تصور کن این مرد قجری کلید که می انداخت و خونه که می رفت، هم تمیز و مرتب شده بود و هم یک غذای گرمی مهیا بود براش...

به نظرم من اگه ازدواج می کردم از زن ذلیل ترین های دنیا می شدم! البته به شرطی که طرفم، این سطح از محبّت و البته شمّ زنانه را می داشت که حضورش و انرژی اش حس بشه تو فضا. 

بگذریم. یک روتختی سفید قشنگ برام گذاشته و قبلی را برده است. تازه شسته بودمش! حیف بود اونم! ولی خب، برده دیگه. اون گرم بود! ای حس می کنم سرد باشه یکم. حالا تا بعد امتحانش کنم.

رفتم جرم گیری دندون. خیلی نگران بودم چیزی را نشکنه یا پرکردگی های قبلی را خالی نکنه ولی انگار تا الان به خیر گذشت. سه تا دختر که بجای اینکه حواسشون به کارشون باشه یک بند حرف می زدند و سرشون با کونشون بازی می کرد. اونی که ارشد بود، هنوز فاجعه است. حتی غوره نشده بود خاک بر سر. از درگیری کله اش با چراغ بالا سرش می گم. از اینکه نمی تونست با اونهمه امکانات یونیت دندونپزشکی، بیمار را جوری تنظیم کنه که خودش راحت باشه. یکبار قوز می کرد یکبار نمی دید یکبار گردن منو می چرخوند... دست گرفتن سیخ و میخشون و میزان فشاری که به لثه و دندون می دن که دیگه گویای همه وضع. من اگه یک استاد دانشکده دندونپزشکی بودم، رو ورقه از کسی امتحان نمی گرفتم! می خوابیدم رو یونیت، دهنمو اندازه  غار باز می کردم، می گفتم بیا معاینه کن! باور کنید همین الان هم می تونم تمامشونو با همین روش غربال کنم. از یک معاینه اولیه می فهمم چیزی بارش هست طرف یا نه.

(همیشه امکان تقلّب کردن و گرفتن نمره بالاتر وجود داره ها! حتی در این وضع! خخخخخ )

بگذریم.

بارون تندی بود. یکبار فکر می کنم تا اینجای عمرم لباس مناسب پوشیده بودم! لباس که می گم تو یک موقع هایی سه تا شلوار پام بودش ها! یک بارونی روی کار، یک جین، زیرش یک گرمکن! کفش بارونی پا کردم از صبح. اونم خیلی نجاتم داد. تمام وقت داشتم به اوکراینی ها فکر می کردم که تو این هوای زمستون خانه هاشون ویران شد و زیر برف با پتو خوابیده بودند یک جاهایی... خاک بر سر عمله ظلم! وگرنه دیکتاتور که یک نفر است. این که یک سازوکارهایی مبتنی بر اطاعت و امر بری تعریف شده، این بده. این که به ازای نان، شعور طرف را تعطیل می کنند وگرنه اون سرباز یابو تو میدان جنگ نمی تونه از خودش بپرسه که اونجا چه گهی داره می خوره؟ چرا شلیک میکنه؟ به کی داره می زنه؟

بیخیال.

هنوز مرددم که شام، ماکارونی می خوام یا سوپ! یقین دارم دلم یک غذای گرم می خواد منتهی، کدوم این دو تا، نمی دونم! هنوز نفهمیده ام...