یک گاهی که به ازدواج فکر می کردم، و اینکه چه جور زنی می تونه به من آرامش بده، همیشه می رسیدم به اینکه یک زن جا افتاده، هم سن و سال خودم، حتی بیشتر، چیزی است که من می خوام. 

همیشه نوشته ام اینو که مثل قرمه سبزی، جا افتاده اش را دوست دارم. کسی که دندونه هاشو گرفته اند و خواسته هاش از ازدواج، هیچ وجه مشترکی با خواسته های یک دختر صفرکیلومتر نداره. نه که بدش بیاد یا من خوشم نیاد که براش تامین کنم یا اونجور که یک زمانی خواهرم از امتناع های من از زن گرفتن شک کرده بود که نکنه عیب و ایرادی دارم و خصوصی زنگم زده بود که بگو اگه چیزیت هست. نه، بحث، دقیقا اینه که خواسته طرف بعد از یک تجربه ده ساله، یک زندگی موفق یا ناموفق حتی، یک دور بچه ها را از آب و گل در کردن، به کجا کشیده. می دونید، کسی که می ره پارک، ممکنه بره که راه بره. دلش بخواد عضله های پشت پاش را حس کنه. ممکنه بره که نفس عمیق بکشه. ممکنه بره که سر و صدای بچه ها را موقع بازی کردنشون ببلعه! ممکنه رفته باشه که تو خونه نبوده باشه و گرنه دلش نمی خواست تو پارک باشه. آدمها، با اینکه یک لباس می پوشند و یک کفش پا می کنند و یک جا میرن منتهی، جاهای مختلفی رفته اند در واقع! حتی کنار هم، تو یک فضا...

رویا، از معدود آدمهایی هست که با اینکه من سعی کرده ام مدام حالشو بگیرم که ازم تعریف نکنه و پیزر لای پالونم نذاره، ولی همچنان دهنش گرمه. الان دیدم لیندا هم ازم تعریف کرده. فکر کردم دیدم یکی دو سه نفر دیگه ای هم که از من تعریف کرده اند، همه تو سن هم، و حوالی سن خودم اند. با اینکه جوونترها هم کم نیستند منتهی، هیچوقت، و تاکید می کنم هیچوقت، ولو که باور داشته بودند، اقرار نکردند یا تکرار نکردند. این، عایدی گذر عمر است. اینکه بفهمی با یکی که به قول ماها باد زدتش و زبونش نمی چرخه (سکته مغزی را می گن گمونم) فرق داری. اینکه بگی! اینکه تکرار کنی! نه برای من ها. می گم اینکه چیزی که داری و ازش خوشحالی را به زبان بیاری! بگی! من یکی از تاسف هام اینه که با همه خواهرام عکس دو نفره ندارم! خیلی متاسفم از این بابت! هفته قبل که برام عکسهای سیزده بدر را فرستادند، درسته من نبودم ولی اینقدر ذوق کردم که. نه از سیزده! از وجودشون! بعد تفاوت الانم با ده سال قبلم اینه که می گم! اینه که اگه بدونم منعی از نظر خودشون نداره، عکسشونو تو اینهمه جای مختلفی که هستم، اینستاگرام و فیس بوق و الخ، می ذارم. نشون می دم از بودنشون خوشحالم. از داشتنشون. این چیزی است که انگار به ازای عمر به آدم می دن! 

چقدر زر زدم.

از دوشنبه شب کلاس پرتغالی را باز شروع می کنم. البته گمونم. قراره با مدرسه و معلمش چت کنم ببینم چیه ماجرا. امروز بهم ایمیل زدند. حس می کنم پیشرفت داشته ام. کتابهای دوره قبلی را که می خونم می فهمم چیه. اون زمان واقعا نمی فهمیدم. الان بعضی جاها که شنیداری نوشته بودم را اصلاح می کنم.

دیگه چی؟ یادم رفت. یک چیزی دیگه هم بود. حالا بعد می گم.

شبتون نیک