حافظه کوتاه مدتم شده عینهو ماهی! 

بلند مدتش هم!!

قدیم که وب می نوشتم، یکبار از مسیری که رانندگی کرده بودم تا اداره نوشتم. گویا اسم خیابون را برده بودم... خیابان توحید...

بعدها، یک دختری از اهالی شاهین شهر، از طریق همون وب منو پیدا کرد و دیداری در خیابان توحید صورت گرفت و ختم به رساندن ایشون شد به دروازه تهران که با مینی بوس بره شاهین شهر. یک پیتزا هم خوردیم با هم، ظهر پنج شنبه ای بود، نشون به اون نشون که وقتی رفتم آبادی برای ناهار مامانم اشتها نداشتم و چقدر تاسف خوردم همون روز حتی. بهرحال.

 اسمش نمی دونم لیندا بود، یا نه، لیلا هم نبود. چیزی با لام شروع می شد خلاصه. یادمه صحبت می کردیم گفت وقتی پست را خوندم که نوشتی پیچیدم تو توحید، ییهو قلبم ریخت گفتم الانه که بیاد از پله ها بالا!!

حالا، هیچوقت نگفت کدوم ساختمان کار می کنه و چکار می کنه ها. در این حد بود که یک پیتزا در ظهر اون پنج شنبه با هم خوردیم و فهمیدم از افراد فعال در ستاد خاتمی بوده و مدتها مخفی زندگی می کرده بعد! این دیدار دیگه میسر نشد با اینکه من خیلی عطش به زن داشتم و ایشونم گویا خیلی به اون مساله اهمیت نمی داد مثل بعضی ها که بخواد به گور ببره با خودش و قبلا همخوابی کرده بود منتهی، طبق پیش تنظیمات موجود در کائنات، به ما نمی داد! هیچی، مطلقا. فقط دو سه مرتبه که خواهرش یک خرجهای بزرگی داشت و پول لازم داشت یاد من می افتاد و خدایی منم نمی دونم چطوری عاقل بودم و هیچوقت کمکش نکردم! بماند.

الان چرا این یاد من افتاد؟!!

خدایا!!

در سبزی خشک ها رو باز کردم. بوی عطاری ایرانی میاد. خواهرم عکس این اقلام ایرانی را در پرتغال دیده یادداشت گذاشته که من نمی فهمم چه حکمتی است ملت تا ایران هستند دنبال جنس خارجی اند بعد که می رن خارج دنبال جنس ایرانی! گفتم مومن، به دریا رفته می داند مصیبت های دریا را!

(نامردید اگه اینجا تامل نکنید و اشک در چشمخانه نچرخانید! اقل کم بغض کنید نامردها!)

بهرحال. تا حالا با سبزی خشک کوکو نپخته بودم. به این حجم زیاد!! مقیاسش دستم نیست. اندازه سه تا تخم مرغ ریختم و آب بستم بهش تا بعد ببینم چقدر باد می کنه، سایر تنظیمات را اعمال کنم...

یلدا بود اسم اون دختره، آیا؟!

آره. اینو می خواستم بگم. می خواستم بگم خواهر من، من در یکسال اول، بخصوص در تابستون اول، پای مرغ فکرمو در هیچ موردی نبستم که به هرآنچه می خواد از ایران و ایرانی فکر کنه منتهی، در یک قلم کنترل فرمودم:

در مورد آش!

باور کنید یک سال این کار را کردم! یقین داشتم اگه به ذهنم اجازه بدم طعم آش و عطر آش را به خاطر بیاره، مقاومتم در تحمل غربت فرو خواهد ریخت!

با بوی آش دوغ آشنایید شما؟

دوغ گوسفند...

نه؟

اگر نه، دلخوشی شما چیه تو زندگی تان؟ لذذذذذذتتان؟ عشقتان! زندگی تان!!

بهرحال، چند سال طول کشید تا من طعم و عطر آش ایرانی را اول به لجن کشیدم تو مغزم و بعد خودم یک آش من در آوردی درست کردم به جاش و الان، خاطره شده بیشتر برام...

خاطره ای که امیدوارم تجدید بشه برام...