فقط یکبار
یک پوستر بزرگ رو ایستگاه اتوبوس زده بودند، عکس گرفتم که ترجمه کنم،
نوشته بود
موزویش
و تو دیکشنری موزآو هم بود
تجسمی از معنی اش دارید؟
موزمار را تو فارسی شنیده اید؟
اینها انگار دو لغت خواهر خوانده اند!
mozão
mozões
مهم نیست.
هفته قبل دو سری داده از آزمایشگاه بهم دادند که آنالیز کنم. داده ها ظاهرا مشکلی نداشت، تا اینکه افتاد دست یک آقایی که من باشم، متاسفانه عیب جو و طعنه زننده به قول قرآن!
اشکال پیدا شد! کاملا مسائل تئوری را نقض می کرد. جلسه گذاشتیم توجیه کردند منتهی، الان که یک آخر هفته روش خفته اند به این نتیجه رسیده اند که هی وای من ز بیخ یک چیزی دیگه را بجای یک چیزی دیگه اندازه می کرده اند!!!
اینم از دستآورد من! اگر چه آدمهایی نیستند که کار کسی را به اسم کسی دیگه سرقت کنند منتهی، خب این به چه درد من خورد حالا؟!!
به هیچ! به مفت!!
کل روز داشتم کد می نوشتم. در واقع دنبال هرچه بیشتر عمومی کردنش بودم و رفع اشکالش آخرش هم سرم سوت کشید پاشدم اومدم.
سر راه، دو تا خیاطی سر زدم. یکی اش هم خدایی تو راهم نبود و کلی براش راه رفتم. یکی از زیپ های کوله پشتی ام خراب است. کوله من که نیست، وقتی اومدم اینجا کوله نداشتم، نیازم هم بود. خواهرم کوله کهنه اش را آورد بهم داد!! از اون حرکاتی که خیلی تو ذوقم خورد. نگم تو ذوقم خورد ولی با خودم فکر می کردم مگه چند بار، چند سری، من از اسب می افتم و بقیه فرصت پیدا می کنند که محبّت کنند؟ چرا حالا که می دونست نیاز دارم و اخلاق منو هم می دونست که تو خرید چیزها چقدر دلی کار می کنم، چرا یک کوله نو نخرید بهم بده؟! شاید می شد شصت هفتاد یورو. اینجا خودم خیلی گشتم ولی هنوزم یک کوله که دوست داشته باشم دستم بگیرم به چشمم نیومده است. همه کیف مدرسه و در تراز اول دبستان اند. من یک چیز شیک می خواستم. به هر تقدیر، خواهر گرامی کوله کهنه خودش را از انگلیس بار کرد، انصافا توشو پر کرده بود از خوردنی و لباس منتهی خود کوله، هم رنگش پریده بود هم یکی از زیپ هاش خراب بود. به هر تقدیر آورد و من اونقدر در تنگنا بودم و نیاز داشتم که برداشتم و الان سه سالی هست که دستمه. با همون وضع فجیع! روضه را تمام نکنم، همه اش فکر می کردم که خدایا، آدمها چرا اینقدر بی سلیقه می شن؟ می دونید، الان، همین نیم ساعت قبل، عکس یک لباس مارک نمی دونم چی چی را فرستاده که دوست داری از اینها برات بخرم؟ نوشتم نه! می خوام بگم خیلی فرصتها هست که فقط یکبار پیش میاد! خیلی اتوبوسها فقط یکبار از جلوی پای آدم رد می شه. اون سری اگه نفهمی و استفاده نکنی، دییییییییییگه موقعیت شاید تکرار نشه! درسته دنیا بالا پایین زیاد داره ولی، واقعا اون فرصتی بود که می شد هم به من محبّت بیشتری کنه و هم خودش لذّت ببره. می دونید، آدم تا کوچک است از هدیه گرفتن لذّت می بره. بزرگتر که می شه، از هدیه دادن لذت بیشتری می بره! چه فایده داره هی صفر بیاد جلوی حساب بانکی شما؟ کی لذّتشو می بره؟ خودت؟ دولت دزد؟ بانک؟ تجسمی داری از اینکه از اون صفرهای بی مقدار چشم بپوشی و عوضش خاطر بخری؟ خاطره بسازی؟
اینو، تمام مدتی که مراسم فوت پدرم بود هم از خودم می پرسیدم. اونجا، آدمهایی را سر سفره پدر می دیدم که نه فقط هیچوقت خونه دعوتشون نکرده بود بابام، که اگه از گشنگی می مردند و در خونه میومدند هم بابام حاضر نبود یک پرس غذا بهشون بده! از بعضی اینقدر بدش میومد، برای بعضی دیگه توجیه های دیگه ای داشت! اون آدمها هیچکدوم گرسنه مهمونی من و بابام نبودند، در واقع گرسنه هایی که می شناختیم خونه نیومدند اصلا و خودمون براشون غذا می بردیم اون مدت ولی، من مدام از خودم می پرسیدم سفره به این درازی گوش تا گوشش آدم نشسته خب پدر من، تا زنده بودی سالی یکبار این سفره را می انداختی که خودت هم یک گوشه اش یک لقمه بخوری! این لذّتی بود که بابای من نبرد هیچوقت. روابط محدووووووووود، با حساب و کتاب، اونجوری که یک کارمند زندگی می کنه... با تنگ نظری، حتی برای خودش شاید! آره، حتی برای خودش تو خرید مثلا انواع لباس!
اینو می گم، امروز می بینم روبنز لپ تاب اپل خریده. می گه دو هزار یورو! 14 اینچ! می گم مگه نداشتی؟ می گه چرا، ولی همیشه دلم می خواست اینو، خریدم! من بهت زده بودم فقط! دو هزار یورو پول یک ماشین است اینجا، کارکرده، ولی سر پا.
بگذریم.
ماجرای فرصت شناسی و کاشت محبّت، ظاهرا ساده است. بخصوص وقتی می شنوی، وقتی معما حل شده ساده تر هم به نظر میاد منتهی آدم کار به سر آمده می خواد که به موقعش بفهمه و انجام بده. شکر خدا الان وضعیتم جوری شده که نه فقط لباس، که هرچیز دیگه ای بهم پیشنهاد بده، فکر می کنم بگم لازم نیست، خودم می تونم همینجا بخرم! دستت درد نکنه! و اون سلب توفیق، اینه در اصل!
بهرحال. کوله را بردم نشون دو تا خیاط دادم، که زیپش را عوض کنند و حالا که دستم گرفته ام اقلا عیب نداشته باشه ولی، بر خلافه همه و همیشه که چیز هرچه کلفت تر باشه طالب بیشتری داره، هر دو تا خیاط دست زدند، گفتند کلفت است نمی شه درست کنیم. گویا زیر چرخشون نمی رفت که بتونند بدوزنش و با دست هم لابد یا بد می شد یا حالشو نداشتند. نمی دونم...
چقدر منفی بافتم!
سر راه ماالشعیر خریدم و جعفری که اگه هوس کردم آش درست کنم ولی آش به درد ناهار فردا نمی خوره. تا روز بود و روزه دارها به آشپزخونه حمله ور نشده بودند رفتم یک ماکارونی بار گذاشتم. عطرش هواست الان. گذاشتمش تو پلوپز که یواش یواش ته دیگ بشه هرچند، گشنمه از الان!