شش و نیم عصر، به وقت ما،

یکم پیشتر برگشتم،

یک ساندویچ کوکو سبزی که از پریروز مونده بود، با خیار شور و سس تند و کچاپ، خیلی بهم مزه داد. خیلی وقته که می دونم این تک لقمه های ته  غذا، از کل خود غذا بیشتر می چسبه بهم! شده ته بشقاب یکی دو سه چهارتا لقمه هست که فقط مغزتونو کنترل می کنید که عق نزنید و می خوریدش که تمام بشه ها، اونها را می گم دقیقا. من زورکی نمی خورم.  یخچال هست همه جا، نگهش می  دارم و یک وقتهایی مثل الانی که از مدرسه اومدم، خوش طعم ترین لقمه روز را باهاش درست می کنم...

تو مترو، دختربچه دبستانی، نون گاز می زد. مخصوص رفتم از کنارش رد شدم، نون خالی بود. ارزونترین نون، خالی!

خیلی این اتفاق رخ می ده اینجا. صبحانه را که اغلب تو کوچه می خورند، همون نون خالی است که یکم ظاهرش را رنگ و لعاب داده اند. مادامی که اتوبوس تو ترافیک ایستاده بود می تونستم رو میز خانومه را ببینم. یک مدل نون بود، لای دستمال سفیدی براش سرو شده بود. رو میز، هیچ چیز دیگه ای از پنیر، کره، مربا، نیمرو یا باقی چیزهایی که اینجاها مرسوم هست مثل شاید کالباس و ... نبود. فقط یک فنجون قهوه بود که هر سه چهارتا گاز که به اون تخته پاره می زد، یک جرررررررعه قهوه می کرد پشتش بلکه خفه نشه! و خب، اینم بخشی از فرهنگشونه...

بگذریم. خسته ام. خییلی خسته. خسته هم نه، خالی ام! یک گاهی آدم خسته است انگیزه داره دوش بگیره یا بخوابه که بیدار که شد فلان شاخ غول را بشکنه منتهی، یک وقتی، هیچی برای کردن نداره! اون وقت، الان من است!! فردا تعطیلات است اینجا هم. ایستر؟ همچین چیزی. نمی دونم بازم مسیح چکار کرده. یا از شیر گرفتنش یا مدرسه رفته نمیدونم. بهرحال تعطیله و امروز به هم تبریک می گفتند. استاد بزرگمون یک بسته شکلات آورد بینمون تقسیم کرد. سه تا به من داد! می گفت خییییییلی خوب اند. دوتاشو که خوردم، تندی رسید به بادوم درسته داخلش!! و خب، لابد باید یک عمری، و شاید بیشتر تو کودکی ات، از این شکلات خورده باشی و چه بسا حسرتشو داشته باشی یا مزه اش تو حافظه اون زمانت نشسته باشه که الان ازش کیف کنی. برای من، شکلات بود دیگه. از همینها که خودمم می خرم...

یک جلسه با خانوم چی  داشتم. قشنگ تو موضوع من بی سواد است! خیلی بی سواد... گشاد کرده است. حالشو نداره به روز بشه. می ره کتاب میاره یکم برگ می زنه پیدا نمی کنه پیداست سالهای سال پیش، تو این باغ بوده و الان، حسن خودشه و بیضه اش در اصل! کسی باهاش نیست. پشت بند اشکال قبلی تو داده ها امروز یک سوتی دیگه داد که تا آخر جلسه داشت صافش می کرد! خیلی خب بابا همه اشتباه می کنند...

شرکت که بودم، از فهیمه خیلی خوشم میومد. هم ازش می ترسیدم، هم تحسینش می کردم. بعد علمی اش چنان قوی بود و چنان درک کرده بود که هرکی تو هر رشته و گرایشی دهن باز می کرد، تهش مجاب می شد در بحث با فهیمه و می رفت!! قشنگ لوله می کرد همه را. اون موقع سالها بود که فوق لیسانسمو گرفته بودم و کون گشادمم دیگه اجازه نمی داد کتاب بخونم یا خودمو برسونم ولی، دلم خواسته که اونجوری بفهمم منم و خب، به نظرم می رسه تو اون مسیر دارم پیش می رم.

برم یکم آب بریزم رو گلدونها. دو هفته هست که خاک خریدم و جعفری کاشتم اما حتی یک دونه اش هنوز سبز نکرده است!! امشب گشنیز ها را هم می چینم می ریزم تو آش! دارند زرد می شن و خری می شن کم کم. ا ینجوری آفتاب به کوچکترها هم می رسه و بهتر رشد می کنند...

شاید گیتار کایاک را بخرم! قراره امشب از لیسبون بیاد پیش روبنز. گیتارش اینجا امانت است. گفتم بهش بگه اگه می فروشه، قیمت بگه. طبعا گیتار به کارم نمیاد اما شاید یک وقتهایی که مثل الان اینهمه پهنم، نجاتم بده...

مگه زندگی آدم هم اینهمه خالی ممکنه بشه!! 

سووووووووووووووووت! هییییییییییییییییچ!!