شش و نیم روز جمعه، به وقت ما.
تعطیل بودیم.
از دیروز عصر که به شددددددت خالی شده بودم، تا همین الان و هنوزم، رو زمین پهنم. دیشب همون حوالی دوازده خوابیدم منتهی، صبح، بازم خوابیدم. یازده ظهر بود، هنوز تو رختخوابم بودم. فقط دو سری برای صبحانه بلند شدم. یک سری شیر خوردم، مخلوط با شکلات و کاکائو، و سری بعدی نون خشکه با پنیر و کره عسل...
تلاشها برای از جا بلند شدن، بی نتیجه بود. انگیزه ای پیدا نمی کردم و این دقیقا کلید موفقیت یا شکست آدمهاست! اینکه انگیزه چیه! می گفت ساختمانی در حال سوختن باشه، بهت بگن دو میلیون بهت می دیم برو توش و برگرد، نمی ری. بیست میلیون هم بدن نمی ری. اما اگه بچه ات اون تو باشه، بی اینکه چیزی بهت پیشنهاد بدن، می دوی!! تفاوت این دو فقط اون انگیزه است، نه هیچ!
تو این خواب و بیداری یکمی مراجعات شب قبل و صبح زود رفقا را هم جواب دادم. بحرانی ترین ها، به نظر من، دو قلم مشکوک به بارداری است که برای یکی هفته قبل مشورت گرفتم از دکتر، و برای این مورد جدید، صبح پرسیدم. ماجرا اینه که اون قرصهای اورژانس که می خرید را باید به موقع بخورید. دز مناسب بخورید و شاید مارک مناسب هم باید پیدا کنید. اگه نمی تونید، اگه نمی دونید، غلط می کنید برید کون بدید!! چون بعدا نه فقط از دماغ خودتون در میاد، که از دماغ طرف هم در میارید، باضافه همه اطرافیان. با اینحال دکتر متخصص گفت عقب افتادن پریود خانومها بخاطر استرس می تونه باشه، در فصول اسفند و فروردین و نیز مهر و اون حوالی هم رخ می ده و ممکنه تا یکماه هم طول بکشه. به هر شکل.
یک عالمه هم کلیپ دیدم ها. از اخبار مبنی بر غرق شدن سر ناو روسی ها توسط دو موشک اوکراین بگیر تا اینکه چهارمضراب چیه و چطور نواخته می شه تو سه تار و اینکه علامت افسردگی اینه که نمی تونی بخوابی و نمی خوای بلند هم بشی، عین آنچه برای من رخ داده و یک عالمه کلیپ دیگه که یکی دو تاشو هم استوری اینستاگرام گذاشتم. اولی آوازی بود لب خوانی کرده بود و قشنگ بود و دومی با اینکه خییییییییییلی بدم میاد از دختره که کلیپ می سازه، اما پیامی داشت متهورانه که لازم دیدم تکراش کنم. در قالب طنز پسری به دختره گفت چرا سیگار می کشی مگه نمی دونی ماه رمضون است. دختره پرسید تو روزه ای؟ پسره گفت آره. و جواب شنید، پس چرا داری گه می خوری! اینو، نمی دونم چطور تخم کرده اند بسازند. از نادانی است بی شک. عدم علم به آنچه ممکنه سرشون بیاد با همین کلام برحق و ساده که تماااااااام مبانی دین عربی را به هم می ریزه...
بهرحال. به بدبختی، ناهار آش خوردم. دلم نمی خواست هیچی. باز خوابیدم. یکمم البته مقاله خوندم تو این بین. یکمم زبان پرتغالی. دارم فکر می کنم شاید باید یک دانشگاهی که تو این زمینه کاری من متخصص تر اند پیدا کنم و از استادم بخوام که منتقل بشم به اونجا هرچند، یقین ندارم هنوزم. هنوزم اونقدر فکر نکرده ام به موضوع و دلم می خواد خودم تو خودم کشف کنم بجای اینکه برم و سوال بپرسم! نادانی استاد بدک هم نیست زیاد!
بهرحال.
رفقا همه پیشنهاد کردند برم بیرون بچرخم. من، چه چرخی دارم؟ تنهایی برم چکار کنم؟ مسخره است. با اینهمه خودمو جمع کردم و رفتم بیرون. رفتم به قصد خرید ولی از دور که دیدم اتوبوس داره میاد، رفتم اون سمت خیابون و منتظر شدم. هدف، به سمت ساحل بود و پارکی که تاحال نرفته ام. یکم ایستادم، با اینکه سایه بود اینقدر گرمم شد که داشتم خفه می شدم!! منصرف شدم! رفتم فروشگاه و الان خونه ام. تو فروشگاه بجز نون و موز و تخم مرغ و پیاز، یک بسته شش تایی آبجو خریدم. از مزه اش خوشم اومده بود قبلا دوتا خریده بودم. و یک بسته هم قهوه آماده. می شه گفت گرونترین قهوه ای بود که دیدم. کیلویی 40 یورو بود!! بقیه که همه ملت می خورند کیلویی شش تا دوازده یورو است و بسته های بزرگ داره ولی این، کپسولهای کوچک بود. ده تا کپسول، یک یورو! یعنی با اینکه گرون بود ولی بسته ها کوچک بودند و صرفه داشت. مزه اش، زننده نبود برام و بخاطر همینم یک بسته دیگه ازش خریدم. شاید اینم بعنوان نمونه ببرم ایران با خودم. به شدّت گه گیجه گرفته ام که اگه بخوام برم ایران چی ببرم برای دوست و آشنا و فامیل... شاید انتظار نداشته باشند ولی یقین دارم در این وانفسای فشارها و نا امیدی ها، گرفتن یک هدیه ولو کوچک، ممکنه خوشحالشون کنه. زندگی، مگه جز این هاست و من مگه بیش از اینها می تونم کاری بکنم؟
نمی دونم. بهرحال...
دارم به شلوارک فکر می کنم! گمان می کنید من بتونم خودمو راضی کنم که شلوارک پا کنم برم بیرون؟!! خب ندارم که، برم بخرم؟ از کجا، چه مارکی، چه جنسی؟ هیکل قشنگی برای بیرون انداختن ندارم ولی به جرات می گم تنبون پای کسی نبود دیگه تو کوچه اینقدر که گرم شده بود هوا! زنها که از اول راحت کرده اند، دیگه این روزها توری می پوشند. و مردها تی شرت و شلوارک...
بارها شده علیه سنّم و علیه باورهام قیام کرده باشم. وقتی کفش ورزشی رنگی رنگی خریدم و تو اداره پا کردم، ... پدرسگ که حدودا هم سن من بود و انگار باباش شب ایجادش با کت و شلوار و کراوات نزدیکی کرده باشه، نه فقط توجه کرد، که یک چیزی هم بهم گفت. طبعا جرات نمی کرد نکوهش کنه ولی اینکه به چشمش اومده و به من بازخورد داده این یعنی که من کارخلاف عرفی کرده ام. فکر کن زیر سی سال داشته باشی و مقید بدونی خودتو که فقط کفش چرمی پا کنی!! ریدیم با این کله های پوک و افکار کوچکمون...
حالا این شلوارک هم...
خب. کار دارم. می خوام یکم کار کنم... از اینکه تو دست و پای من نیستید وقتهایی که پنچرم تشکر مندم. خواستم بگم من آدمی نیستم که غمم را با کسی شریک بشم، بعد دیدم نه، از قضا من هم آدمم، منتهی اون شریک را ندارم! چندی قبل بود یکی رفقا یک چیزی تو اینستا برام فرستاد، نوشته بود من خیلی خوش شانسم که آدم یمثل تو رو توی زندگیم دارم.
فکر کردم از همین چیزهایی هست که به نظرمون میاد قشنگه برای هم می فرستیم.
نوشتم ون کسیو ندارم با این شدت، تو چی؟
ادامه دادم،
تو که از منم تنها تری بابا.
و واقعا باور دارم از من هم تنها تر است.
برام نوشت، ولی تو هستی. وقتی خوشحالم از یک چیزی اولین نفر به تو می گم وقتی ناراحتم یا استرس دارم دوست دارم با تو حرف بزنم. تو دور و برت شلوغه بود و نبود کسی به چشمت نمیاد.
خب، طبعا جوابش این بود که ،
غلط کن. من خیلی تنهام از قضا.
نمی تونم وصف کنم چه حس خوبی بهم داد این ابراز احساسش که می دونستم صادقانه بیان می شه و مهم تر اینکه می دونم انتظاری ازم نداره تو دست و پام نیست و درست همون چیزی است که به آدم انرژی می ده بجای اینکه به غر و نق و طلبکاری و انتظار و اعصاب خردی و در یک کلام به گهّ کشیده بشه! کم پیش میاد تو رابطه ای، کسی قصد سوار شدن، یا آوار شدن، رو سر طرف مقابل را نداشته باشه. کم پیش میاد که وقتی چند روز به کسی پیام نمی دی، بازجویی نشی! سراغتو شاید بگیره، اما اینکه مرتکب معصیتی شده باشی که مصیبت خودت یادت بره، نباشه. از این مدل آدمها چندتایی هستند و من دوست دارم ارتباط های چابک و مثبت را! غیر چسبنده، غیر چس ناله، غیر طلبکار، غیر تصاحب کننده، غیر مالک! رابطه ای که طرف حد و مرز تملک خودش را می دونه...
بگذریم.
چقدر حرف زدم...