خوووووووووب، عرض به حضور انورتون که امروز هم به اواخرش نزدیک شده کم کم.

نرفتم مدرسه. 

و خب کار زیادی هم از پیش نبردم.

این مقاله ای که دیروز پیدا کردم را خوندم. حرومزاده از یک جایی به بعد فهمیدم متقلب است. فکر کن نصف مقاله را خونده بودم تقریبا دیدم هی باز می نویسه در بخشهای بعدی فلان چیز را توضیح می دم! خب پس کی دیگه؟! آخرش هم رسیدم به تهش و چیزی که باید می گفت را نگفت!

ارجاع داده بود به یک مقاله ای که رفتم می بینم مقاله خود طرف هست، زیر چاپ بوده تو اون سال. و اصلا وجود خارجی نداره!

بقیه مرجع ها اگرچه پیدا می شدند ولی فکر کن مثلا اسم کتاب یا مقاله اصلا نبود! باقی اطلاعات را فقط گذاشته بود. یادم افتاد به استاد اولم که یک اکسل درست کرده بود دو کیلومتر، چقدر وقتی کسی بلد نیست، و مقاومت می کنه در برابر یادگرفتن، تصویر زشتی پیدا می کنه! فکر کنید حاضر نبود از نرم افزارهای مرجع دهی که حتی تو دانشگاه خریداری کرده بودند و در دسترس همه بود استفاده کنه! چه برسه به مجانی ها که چندین مدل مختلفش قابل دانلود و استفاده است. عوضش تو اکسل تایپ می کرد! احمق!

بگذریم.

امروز تونستم ارتباطم را با سایت تامین اجتماعی برقرار کنم. این فامیل محترم اینقدر تکرار حروف داره که هر کجا فرم پپر کرده ام اقلا یک حرف را اشتباه کرده اند توش و به گا رفته کار. اینم یک حرف از قلم انداخته بود موقع ثبت نام و الان که باید یک کد به ایمیل من میومد، خب نمیومد!! دیگه بعد از دو روز تلاش، دست از صلب بودن برداشتم منم!! بجای ایمیل گفتم به موبایلم بفرسته و فرستاد و شد! بعد فکر کردم واقعا چقدر بدتر از اون استاد احمقم، حماقت به خرج دادم! خب دو بار که انجام می دی و ایمیل نمی گیری یک راه دیگه را تست کن! مرگ که نداره!!

خانومه هم زنگم زد یک دور مفصل توضیح داد که چطوری باید این مالیات را بدم و الخ. البته اینم به روز نبود و ازم یک فرم دیگه طلب کرد که خب رفتم گرفتم و فرستادم براش از روی سایت. تا ببینیم چی پیش میاد بعدتر!

مایارا و دوست پسر در حال گفتگو اند. اون عطش بکن بکن خوابید بعد از چند ماه و حالا فهمیده ام که با اون صدای بوق عجیب، ورزش می کنند گویا! تو نیم وجب اتاق! برا همین بود که مایارا شونه هاش پهن شده بود و عین پهلوان ها شده بود!! خوشم میاد ازش. شاید این مدت فقط دو سه شب تا دیروقت بیدار بوده. از کارش میاد با زیدش زیست می کنه اگه قرار باشه سکسشو هم می کنه گاهی صدای کاسه بشقابش میاد که چیزی درست می کنه و نسبتا سر شب دیگه خاموش می شه! مییییییییییره تا فرداش!

منم خیلی دلم می خواد موقع کار خیلی تمرکز کنم که موقع استراحت عذاب وجدان نداشته باشم. زندگی من قاطی است ولی. عینهو اسهال شده است! کار جای استراحت و استراحت زمان کار و همه چیز تو هم و خیلی وقتها بجای لذت از تک تک هر کدوم، فقط اعصابم خراب می شه. حتی موقع درس خوندن گاهی دارم اینو می خونم یک چیزی یادم میاد از اون موضوع دیگه می رم یادداشت می کنم برمیگردم یک شلختگی ای بر ذهنم حکمفرماست که نگو.

آقا بلغارستان گویا، برای فوق لیسانس و دکتری بورسیه می کنه، فکرکنم فقط رشته کامپیوتر. اینو سر بزنید یا اگه کسی به کارش میاد بهش بدید، بالاخره شاید تنها امید بعضی ها همین باشه:

https:/insait.ai