گزارش روز
هنوز ساعت هشت نشده بود که من رسیدم دانشگاه،
زورهای فیزیکی که بلکه یک قدم برم جلو منتهی، آخر روز، می بینی اتفاقی رخ نداد. روزت چندان مولّد نبود. نشد! چیزی کاسب نشدی به اصطلاح...
حوالی پنج برگشتم. سر راه نون خریدم و کاپوچینو مدل گلد و پرتقال. باد سردی میومد امروز که تمام وقت از خودم می پرسیدم چطوریه که اینها که ماشین دارند، کاپشن و بلوز تنشون هست و دنبالشون هست اما توی یک لا قبا واقعا چرا فکر می کنی بهار شده با یک لا پیرهن و یک کاپشن بهاره می ره میای؟ اذیت نشدما ولی سرد بود خب!
گفتم تا این روزه دارها آشپزخونه را قرق نکرده اند یک تدارکی ببینم. رفتم یک سینه مرغ را با پیاز و ادویه تفت دادم که سوپ بپزم. الان در حال قل قل کردن است و از زیبایی رنگ و روغنی که انداخته و عطری که داره براتون نگم که دلت می خواد. گشنیز را از گلدونهای خودم چیدم. جعفری هم می خرم یخ زده و خرد شده. سبزی خشک هم بود. کلا زنده می شه به عطر سبزی غذام...
تا داشتم مرغ محترم را تفت می دادم سوزانا، اون خانوم مسن برزیلی هم بدو بدو بدو داشت غذا درست می کرد. گیاه خوار است. یک بشقاب درست کرده بود چهارتا زیتون سیاه را نااااااازک برش داده دورش چیده، بخشی از یک هویج، شاید دو سانت از طول هویج را، بازم بااااریک برش داده دور بشقاب چیده، یکم سبزی که اینجا بعنوان سبزی خوردن می فروشند گذاشته وسط بشقاب، دو تا تخم مرغ به شددددت در حال جوشیدن است و یک ته قابلمه هم لوبیای چشم بلبلی و نخود فرنگی و برگ یک درخت سر گاز می جوشه. زبان همدیگه را بلد نیستیم. می گه، من گوشت نمی خورم. اضافه می کنه تخم مرغ و شیر می خورم ولی. ادامه می ده که چیزهایی که حیوانها اذیت نمی شن...
فلسفه گیاهخواری اش اینه. چیزی که حیوان اذیت نشه...
شیطنتم گل کرد راستش، ولی خب زبانشو که بلد نبودم، ریختم تو خودم!! الان می خوام براتون بگم! زیر سن ها لطفا ادامه ندن.
داشتم فکر می کردم فلان مرد، دیگه هرچی کلفت باشه مثلا می شه اندازه قطر یک تخم مرغ. یادش بخیر یکی رفقا کرده بود تو لول دستمال توالت، دیده بود کیپ اون می شه، با اون اندازه می داد!! بهرحال.
فکر می کردم که فلان مرد با قطری برابر با تخم مرغ، برای انسانی با جثّه سوزانا، یحتمل دردناک است و تو و بیرون شدنش دااادشو در میاره. حالا تصور کنید هرچقدر جثه مفعول کوچیکتر بشه اصولا باید درد بیشتری متحمل بشه، حالا شما هی کوچیک و کوچیک و کوچیک کنید تا برسید به جثه مرغ! یعنی یک ضخامتی که توی آدم را به داد و بیداد وا می داره طبعا برای بدن یک مرغ خییییییییییییلی کلفته و باید خدمتت بگم که سوزانا جان، من اگه مرغ باشم، از اینکه تخم ازم در بیاد خیلی درد می کشم! بی زحمت تخم هم نخور!
حالا شیر حکایتش چیزی دیگه است اونو شاید حیوان حال هم بیاد. شیر بخور نوش جان.
بد می گم؟!
شاید بد بیان کردم ولی به نظر خودم حرف د رستی بود. نشون به اون نشون که مرغ وقتی تخمشو می ذاره چنان داد و هواری می کنه که تمام محله می فهمند!! این درحالی است که انسان موقعی که اون سایز بهش شیاف می شه کمتر داد و هوار می کنه و فوقش فقط همسایه مجاورش متوجه می شه. پس مرغ خیلی درد می کشه!
قبول ندارید؟!
گشنمه...
دیشب آخرهای شب حالم خیلی بد شد، احساس تهوع داشتم. هرچه فکر میکردم چیز خراب یا زیادی هم نخورده بودم ولی ترسیدم راستش. اونقدر بود که پلاستیک گذاشتم دم دستم که خرابکاری نشه! اینه که باید کمتر بخورم و تنوّع ماجرا را هم کم کنم ببینم چیه ماجرا...
تو دانشگده نمایشگاه بود. از شرکتهای مختلف اومده بودند خودشونو به دانشجوها عرضه می کردند که کارآموز و کارمند جذب کنند. درست عین مملکت ما...