خفتگان خواب، چیز خوبی نیست!

یادش بخیر جیزقول خواب نداشت. عینهو جغد تمام شب نگاه سقف می کرد...

یکی بالاخره عقدش کرد گویا. چند ماه قبل...

بگذریم.

عصر، حوالی سه بود فکر کنم، پاشدم زدم به راه. آخر هفته بود دیگه. حسب نیّت قبل، رفتم که برم یکم خرید کنم، گور بابای سارا!

(همینجوری یادم اومد بهش! )

آره خلاصه. سر راه یکی دو تا مغازه لباسفروشی بود، نگاه کردم و نپسندیم چیزی. بعدش سوار اتوبوس، رفتم یک فروشگاه بزرگ. از قبل یک لیست درست کرده بودم منتهی، الله بختکی همه چیز را هی نگاه کردم که اونجوری یادم بیاد! تنبانک لازم داشتم...

الان که برگشته ام، یک شلوارک مردونه مشکی قشنگ خریدم و کردم پام!! کونم لخت بود گویا! خعلی هم مبارکه! روی میز، سه بسته خرما هست، یک بسته لپّه درشت، و یک بسته جغفری خشک شده. جو می خواستم که پیدا نکردم. چیدمان را به هم زده بودند، اجناس مشابه را پیدا کردم ولی جو را نه. داشتم هنوزم. چای سیاه می خواستم که از اون فله ای ها نداشت. شلوار رنگ روشن هم می خواستم که نبود. عوضش پنیر فرانسوری خریدم!!! پنیر کپکی نه ها! اون گرون بود هنوزم! پنیر بی کپک!

یک عینک سازی رفتم، پرسیدم کجا باید برم دکتر. بهم یک آدرس دادند. و کلی اطلاعات. گویا باید عینکی بسازند برام که عدسی نیمه بالایی شیشه با عدسی نیمه پایینی فرق کنه که هی با بالا پایین کردن کله ام عینک و عدسی مناسب جلوی چشمم بیاد و لازم نباشه هی عینک را بردارم بذارم جاش! طرف تخمین زد که از سیصد یورو تا هزار و اندی یورو می تونه برام بسازه! نمی دونم اونها که تبلیغ کرده اند 85 یورو چیه پس!؟ شیشه خالی است لابد. نمی دونم.

یک فروشگاه لوازم آشپزخونه بود که خیلی باهاش کار داشتم و متاسفانه نبودش! حالا جاهای دیگه باید پیداش کنم. 

یک ست مخلوط کن و آسیاب توام هم می خوام  بخرم که نیست اصلا! کلا آسیاب نیست! چیزهایی برای خردکردن و آسیاب کردن قهوه هست که هم کوچیک است و هم شاید همه دانه ای را نتونه یا نخواد خرد کنه! لوازم برقی هر تکه حوالی هشتاد یورو. 

عروس خانوم، از جناب شوهر بپرس یک مولینکس هشتصد وات دو تیغه تو ایران چند قیمت است؟ خرد کن گوشت بود یک تیغه اش و یکی دیگه هم گمونم برای آب میوه. یک دکمه که نه، یک پدال قرمز بزرگی روش بود برای استارت زدنش! اینجا هفتاد یورو بود. مصرفی نداشتم براش ولی کاش یک خونه داشتم از خودم، لوازم می خریدم! حال میده.

همین.

غر ندارم. برم سوپّمو گرم کنم بخورم. امروز دخترها هم موقع ناهار اومدند تو سالن. غذای یکیشونو دیدم. نشونم داد در واقع. سه تکه سیب زمینی آب پز بود، یک تخم مرغ آب پز، یک تکه ماهی آب پز! مرده شورشونو ببره همینه که قیافه هاشون این شده! 

حالا غذای من، یک تکه سینه مرغ آب پز بود که غرق در سس مایونز و سس قرمز تندش کرده بودم، باضافه خیار شور و کاهو و چیپس تند!! با نون! راستش این اصلا غذا نیست ولی اینجا از بس ملت به تخمشونه شکم که می شه اینو هم برد و سرفراز بود جلو همه! والله هم رنگ و لعابش از بقیه قشنگ تر بود هم بی شک طعمش! غذا هرچی ناسالم تر خوشمزه تره! این یک اصل اساسی است!

از دوشنبه قبل قرار شده بجز توی مترو و اتوبوس هرکی دلش خواست ماسک نزنه. کرونا تمام شده عملا. مشکل اینه که الان که ملت ماسکها را برداشته اند، مجموعه دوستان و آشناها عوض شده اند همه! دخترها را که اصلا نمی شناسم دیگه بماند، چندروز قبل نلسون را دیدم، کلی هم حرف زدم، بعد بهش می گم تو ریش گذاشتی چکار کردی قیافه ات غریبه است برام. ماسکشو در آورد زد رو صورتش!! خیلی فاجعه شد، عین قبل! یک سیاهپوست کله کچل شد! ولی ماسکشو که بر می داره لب و دهن و دندون مردونه خوشگلی داره، به چشم برادری (حرف در نیارید هااااا. من همجنسگرا نمی باشم).

دیگه چی؟

یک فریزر نو خریدند پریروز. دیشب درش را باز کردم، پر تا پرش چیز تپونده اند! انگار بگی ملت برای خودشون جا رزرو کرده باشند توش، ییهو همه توش پر کردند. داشتم فکر می کردم واقعا آدمیزاد شیر خام خورده است... برو جای قبرتو رزرو کن مومن! آخه این چه کاریه؟!! بخری بذاری که کسی جاتو نگیره! این پسره امیرحسین هم اینجوری است. قبر می خره برا خودش. قراردادش هم تمام شده گویا اعصاب نداره! خیلی بهش گفتم عین آدم زندگی کن ولی نمی تونه. درکش می کنم. کسی که پشتوانه نداشته باشه، آرامش نداره! این تمام مدتی که پرتغال بوده از این استاد به اون، پروژه گرفته و پول داشته است منتهی الان دیگه اساتید قبلی باهاش کار نمی کنند، یا محترمانه می گن پروژه نداریم! یا بازنشسته شده اند. یکی دو تا گزینه داره خرابکاری کرده اساسی! حالا هم اعصاب نداره!

تا فردا باید یک چکیده مقاله بدم که تا دو ماه دیگه خود مقاله را بدم که تا سال دیگه نهایی اش کنم که شهریور آینده ارائه کنیم... دهن این خانوم چی سرویس بخدا. چرا بعضی ها اینجوری دقیقه نودی هستند؟!