الان چند روز است، شاید دو هفته، مداااااام می گم حواسم باشه تولد خواهرم است، رد نشه!

(می دونم تکنولوژی هست و می شه یادداشت بذارم رو گوشی ام و الخ منتهی، باور کنید تولدی که با زنگ و یادداشت گوشی به یاد آدم بیاد همونقدر نشان از بی محبتی و سردی روابط است که ااگه آدم فراموشش کنه! موضوع من حالا سردی و نخواستن نیست، مناسبت ها و بخصوص تولد ها یادم نمی مونه. ایران که بودم که اصلا افسرده می شدم وقتی تولدم می شد! دلم می خواست یک چند روز اون وسط گم بشه، رد بشم ییهو! بازم اینجا اومدم یکم قابل تحمل تر شده برام این واقعه. 

بهرحال،

داشتم باز به خودم یادآوری می کردم که کی هست و یادم نره و بره و الخ، یادم اومد که هی وای من! برادر زاده ام متولد فروردین بود و من یادم رفت! هیچ خدا خوب کرده ای هم بهم نگفت! گاهی می شد خواهرها یک تقلبی می رسوندند، ولی اینبار لابد اونها هم یادشون رفت. 

دیگه واتس آپ براش پیام دادم شمه ای از این ننه من غریبم که بالا نوشتم را براش گفتم و عذرخواهی کردم ازش...

چی بگم خب. یادم رفته دیگه.

-----------

مدرسه هم نرفتم امروز. حضرات بر خلاف همیشه از این سمت راهرو اتاقها را تمیز می کردند این هفته، همون سر صبح، دومین اتاق، نوبت مال من شد. باید خالی کنیم اتاق را از حضور گرممون که خانوم نظافت کار احساس راحتی بکنی. تا تو آشپزخونه ظرفهای شب قبل را می شستم، امیر هم اومد. یک قهوه جوش آلومینیومی خریده اندازه یک فنجون، به چهار یا پنج یورو. قهوه را هم نمی  دونم کجا حراج خورده بوده خریده، سرجمع تو ماتحتش عروسی است که قهوه می خوره! یادتونه گفتم تو فریزر رفتن جا رزرو کردن و اینم از این اخلاقها داره؟ اعتراف کرد که کرده!! مسخره است به نظرم تنگی دنیای بعضی ماها...

شاید یک آسیاب قهوه بخرم منم. می خواستم برا خونه ام آسیاب و مخلوط کن بخرم، هرچی نگاه کردم فقط آسیاب قهوه هست، خب لابد چیزی دیگه را آسیاب نمی کنند اینها! می شه؟ حالا همینو می خرم دیگه. باضافه دانه قهوه، شاید. ببینم چی در میارم از قهوه. بالاخره لابد یک طعمی حسنی دارند این سیگار و قهوه و شراب و زن و فوتبال، که من درک نکرده ام و دوست دارم ببینم ماجراشون چیه!

قهوه جوشی که من دوست می دارم ولی استیل است، شصت یورو هم قیمتشه!! می دونم نمی خرم ها، فقط گفتم که حسّمو گفته باشم به خرید لوازم خونه.

دیگه چی؟ 

آهان، سر ظهر خانوم چی چکیده مقاله را تایید کرد و ایمیل زد که اینو بفرست برای کنفرانس. کنفرانس سال دیگه تو دانشگاه خودمونه و این خانوم چی خودش این ایمیل را دریافت می کنه الانه!! مسخره است یکم. بهرحال داشتم فکر می کردم که متن یک ایمیل رسمی برای ارسال چکیده یک مقاله چیه! مودب باشه رسمی باشه بقیه شرکای مقاله که رونوشت می گیرند احساس خجالت نکنند از نوشته و خلاصه، خیلی قیود وسواس گونه.

به آبجی ایمیل زدم که نمونه اگه داره بفرسته، گفت دستش بنده. تو نت یک عالمه سرچ کردم، هی صغری کبری می کنند و کسی نمونه کار نذاشته. نهایت پیدا کردم. کپی کردم و اصلاح کردم و خواستم بفرستم گفتم بذار بازم چک کنم. رفتم می بینم طرف نوشته فلان اصطلاح سال 1988 رایج بوده و الان از مهوّع ترین و مهجور ترین ها حساب می شه!

گفتم بفرما! بازم یک کوری عصا کش ما شد و انداختمون تو چاه ویل!

چه کنیم با بی سوادی که دردی است عظیم...

عظیم!

یک عالمه حبوبات پختم امروز. بی خودی! الان یک تغار هم آش رشته پشت سرمه، ولی عطشی ندارم بهش!

(پیداست خیلی حالم بده؟ )

از دیروز دارم سعی می کنم یک راهی باز کنم به فضای اعداد مختلط و بفهمم، می دونم ها، لمس کنم، چی به چیه داخلش...

کتاب می خونم. بعد از اینهمه وقت به این رسیده ام که مقاله ها همه کس شعر است! کسی اگه حرف حسابی داشته باشه کتابش می کنه! مقاله باد هواست. پاش به هیچ کجا بند نمی شه. ضد و نقیض است و فاجعه. دیگه سرچ گوگل و مطالب اینترنتی که از همه فاجعه تر...