آنا، مدیر دبستانمون است گمونم!
خدایی دنیا را می بینی!
چو گویی که وام خرد توختم
همه آنچه بایستم آموختم
یکی نغز بازی کند روزگار
که بنشاندت پیش آموزگار!
آنا، واقعا مدیر دبستانمون است! یکی دو ماه قبل از طریق ریتا آدرسشو پیدا کردم بهش ایمیل زدم که اگه کلاس پرتغالی دارند (کلاس سوم و چهارم) منم ثبت نام کنم. بعدش خانوم کلاس چهارم ایمیل زد و مصاحبه کرد و مدارک فرستادم و خلاصه، قرار شد خبر کنند. الان ایمیل زده که از هفته دیگه کلاس اول را شروع می کنیم اگه مایلی بیا. از این دسته ایمیلها که به همه می زنند، یادش رفته من کدوم پایه بودم. اما بهرحال، دیدم نباید خالی از لطف باشه، برم الان که یکم می تونم بفهمم چی به چیه، بلکه مبانی را باز مرور کنم و تو کلاس وادار بشم یکم صدامو هم در کنم. تمرین می شه دیگه. ماها تا زور عقبمون نباشه جلو نمی ریم!!
بهرصورت، براش نوشتم که من کلاس دوم را هم گذروندم ولی اگه اشکال نداره، میام. دو روز در هفته هر روز سه ساعت. فقط خدا میدونه وقتی از پنجره اتاقم نگاه کلاسهای دانشکده رو به رویی می کنم که چراغشون روشنه و یکی داره به بقیه درس می ده، چقدر دلم می خواست من هم بجای این ول شدگی و بی کاری ناشی از سردرگمی، یک کلاس داشتم اقلا یکی بهم می گفت یک چیزی! یک چیزی یادم میداد! حالا بهرصورت می خوام برم کلاس اول دوباره. امیدوارم مشکلی نباشه چون بهرصورت من یکبار از مزایای دوره آموزش رایگان استفاده کرده ام و اصولا دیگه نباید بهم این فرصت را بدن. تا ببینیم.
امروز رفتیم آزمایشگاه. با فالستو رفتیم. فالستو یک پسر کلمبیایی است که قبلا با آندریا تو رابطه بود و الان یک مدتی است که از هم گسسته اند. سرم نمی شه این خارجکی ها دیگه از چی هم ایراد می گیرند که موقتی هم نمی تونند کنار هم بخوابند! یک رفیقی داریم با عالم ارواح در ارتباط است این نظر جالبی داره از این آمیزش ها. می گه تو این آمیختن ها یک چیزهایی از هر طرف به طرف مقابلش منتقل می شه. منظورش حس ها، روحیه ها و امواج است به طبع. برای همینم بهداشت روانش ایجاب می کنه که با هرکسی وارد رابطه نشه! من قبول دارم اینو، هرچند دفاعی نمی تونم بکنم ازش! ادله ای ندارم. بحث متافیزیک که می شه دیگه خداوکیلی من دستم که هیچ، پاهامم بالاست!
دیگه چی. آها. این فالستو بسیار با سواد و مودب و در عین حال جوون است و از خوش قلبی زیادش، این خانوم چی سوارش شده. یعنی قشنگ منو می خواد بندازه رو کول این بنده خدا. دیگه دیدم هیچ چاره نیست ازش خواستم که یادم بده و اونم یکساعت و نیم وقت گذاشت امروز برام و بهم توضیح داد و یک تستی را چندین سری با هم انجام دادیم و بازم عینهو خرمگس، از ب بسم الله ایراد دیدم تا تهش!! خب همینه که داده ها بعدا جفت و جور نمی شه خب! البته کاری هم نمی شه کرد باهاش. دستگاهها را ساخته اند و یکم بی دقت بوده کار. در هر شکل یک دسته داده جدید دارم که که اگرچه مشکلات سری قبلی اش حل شده، یا کم شده، در حدی که تقعر های منحنی ها معکوس بود و امروز درست شد ولی، بازم به چشم می بینم خراب است و خب راه درست کردنش هم، یا بسته است، یا نامشخص.
در هر شکل. بجز این، روز چندان پر بازدهی نداشتم. خیلی سوال تو ذهنم بود و نتونستم رو یکی اش تمرکز کنم به جایی برسونم. طبعا سر ظهر پا شدم اومدم!! دقیقا هم باز اتوبوس از جلوی چشمم رد شد و مسیر جایگزین کلی وقتمو گرفت. تو راه، رفتم یک عینک سازی. زبون همو نمی فهمیدیم ولی تهش فهمیدم همین عینک خودم را بخوام برام بسازه، حدود 170 یورو شیشه هاش می شه، همین عدد هم فریم پلاستیکی اش!! خدا بده برکت! یعنی واقعا اینهمه اینها عینکی هستند هر کدوم اقلا سیصد چهارصد یورو رو دماغشون دارند؟!! بعید می دونستم. ولی انگار همینه.
یک فریم قشنگ باید پیدا کنم. الان دیدم قیمت اینه، فکر کردم شاید بهتر باشه ایران بخرم! یک زن ناقلا بود اپتومتر بود، اساسی شیاف ملت می کرد! حداقل اون بخوره! بهتر نیست آیا؟!
حالا کو ایران...
دیگه چی؟
همین ها.
می خوام عدسی بپزم واسه شام. اوه یادم رفت گوشت از فریزر بیرون بذارم. فعلا!