جمعه، عصر به وقت ما.

حاکم دبی مرد. گذشته از همه منافع و مضارّش برای ما، باید بگم خدا رحمتش کنه! قطعا اونم ظلمها کرد و اشتباه ها رفت منتهی، همینکه از یک بیابان، مردمش را به این وضع رسوند، جای تقدیر و ستایش داره. کما اینکه بقیه اون متحدینش بجز پایتخت، گویا همچنان در وضعیت شتر سواری و بیابان گردی اند منتهی دبی، سرآمد شد در رفاه و ثروتی که برای مردمش تولید کرد. خدا از سر اشتباهات حاکمش بگذره و نور به قبرش بباره! نه که فکر کنید فقط در مورد این آدم نظرم اینه ها. نه. من در مورد امام هم معتقدم آدم بزرگی بود! کسی که تونست نوری بتابونه به دهلیز تاریک هزار  چهارصد ساله و باعث چنین رشد و آگاهی ای بشه، بی شک آدم بزرگی بوده است! درسته که در راه روشن کردن این شعله و نور، ما و کشور ما و نسلهای قبل و بعد ما جزغاله شدند منتهی، نفس کار روشنگر بود! حالا تا ببینیم کی دودش می خوابه.

هرچند به نظرم نمی خوابه. به نظرم ما رو به افولیم. وقتی ملت بجای ازدحام در خیابان، در فروشگاه اونجوری رو سر هم راه می رن، نشون می ده ما هنوز به شعور و بلوغ کافی نرسیده ایم و خب، آدم بی شعور و نابالغ و گرسنه هم سرنوشتش، نیستی است. متاسفانه.

اینقدر وضعیت ناجور است که دارم از فکر رفتن منصرف می شم راستش. تو فک و فامیل ما هم آدمهای ضعیف بودند، و هستند هنوز هم. من اگه نتونم به اونها سر بزنم، یا اگه وقتی می خوام خونه کسی برم این عذاب وجدان را داشته باشم که به زحمتی می افته برای پذیرایی از من، زهر مارم می شه. دیشب آبجی می گفت از بس فوبیای گرسنگی داری ،همین که نیت کردی بری، قحطی شد! گفتم نمی رم بابا. کاری ندارم که برم. می ترسم وقتی برگشتم، نتونم دیگه خوشحال باشم! طرف نوشته بود شهر و دهات ایام کودکی خوش است و خاطره انگیز، به شرطی که وقتی ازش رفتی ،دیگه هیچوقت بر نگردی بهش! برنگردی که جای خالی آدمها یا خرابی المانهایی که خاطره ساز بوده برات را ببینی. خشک شدن یک درخت، متروک شدن یک گذر... اینها آدم را می کشه به نظرم. بهش می گه تو هم که هم سن و هم عصر این المانها بودی، وقت رفتنت است...

ولی واقعا دلم می خواست سازمو می داشتم کنارم هرچند الان هم شروع کرده ام هر از گاهی، چیزهایی را تمرین می کنم. مثل اینکه نت خوانی کنم، به فرض. بلد نبودم. سریع نبود. الان نرم افزار نصب کرده ام، باهاش تمرین می کنم.

solfeador 

حتما استاد نقّاشی می دونه چیه. نمی دونم. 

دیگه چی؟ 

دلم می خواست چند تا رفقا را هم علاوه بر خانواده ببینم. یک قاشق از یکیشون همراهمه! اینقدر دلم می خواد بهش بگم یکی دیگه از قاشقهای همون سری را با خودش بیاره، بذارم کنار هم، ببینم چقدر تفاوت کرده اند! اگر استیل فرق کرده باشه، وای به حال آدم...

بعضی دیگه ها، حس عمیق و خوبی بهشون دارم. خیلی حیف است اگه نتونم ببینمشون به عمرم... واقعا دلم می خواد ببینمشون، باهاشون باشم. میدونم بعدش اذیت خواهند بود. یک رفیقی را ایران که بودم دیدم، بعد از شاید ده دوازده سال آشنایی. بعد که اومدم یخش باز شد تازه، شاید به بلوغ رسید اصلا. دیرهنگام. بعضی ها را اینجا که بودم پیدا کردم. راستی اون دختر سنگاپوری دیگه رفت گم شدش! نوشتم ازش؟ ازم خواست که با موبایلم به مدت نیم ساعت اکانتشو چک کنم، گفتم نمی کنم. اونم بی تعارف، رفت دنبال یک شکار دیگه. حرومزاده عکس خونه برا من می فرسته با سماور و فرش ایرانی، می گه اینجا زندگی می کنم! معلومه که می فهمم کلاهبردار است.

بگذریم.

من همچنان دست به گریبان سری های فوریه و تبدیل فوریه ام. اینها را هزار بار شاید خونده ام، کمتر! ده بار! ولی مال من نشده اند. بهشون حس ندارم. نرفتن رو کپّه دانسته ها و معلوماتم که بتونم پا روشون بذارم برم بالاتر و راستش با تنگنایی که به لحاظ زمان داره پیش میاد، باید امروز فردا دیگه این کلاف را از هم باز می کردم. می دونید دو سه تا مبحث است که وقتی اتفاقی بازم چیزی راجع بهش می خونم شاخکم تیز می شه که هی وای من! من چقدر راجع به این قبلا خوندم و همه را هم به یاد دارم ولی چرا وقتی مساله ای برام پیش میاد یادم نیست که با این شاید بتونم حلش کنم. مثل اینه که مثلا پایتون و آر را بلدم، ولی وقتی یک مجموعه داده بهم می دن، فقط اکسل میاد تو ذهنم برای پردازششون یا حتی کنترل اولیه اش! این نشون میده من فقط اکسل را مال خودم کرده ام، نه اینها را. راحت نیستم باهاشون و حتی یادم می ره که بلدم و خب این، 

این چیزی است که باید درست بشه، بی شک.

شش و نیم شد. برنامه خاصی برای آخر هفته نیست. دو سه روز قبل آندریا بهم شماره داد و از اینکه با هم ناهار بخوریم استقبال کرد. دیروز هم با هم بودیم تو آشپزخونه ولی من امروز اصلا نرفتم مدرسه. یک خونه مجزا برای خودش داره و خودشه و گربه اش. نباید اینجور تعبیر کنم ولی یحتمل بعد ازکات کردن با دوست پسرش ،الان ممکنه من براش یک گزینه باشم. گزینه ای که راستش، دوست ندارم باشم!!

ژس می گفت که تو محل کار (منظور دانشگاه) دنبال برقراری رابطه با کسی نیست. پرسیدم چرا؟ چون اونم برزیلی است و مشکل زبان و فرهنگ و الخ نداره راحت می تونه رابطه برقرار کنه. گفت ما یک ضرب المثل داریم که می گه رو تخته ای که گوشت خرد می کنی، سبزی نباید خرد کرد. بهش گفتم ما همینو داریم ولی یکم بی ادب! ذوق زده شد، گفت چطوری؟ بهش گفتم می گیم تو کاسه ای که آب می خوری، نباید بشاشی پسرم! مشکل من اما اینه که تنهایی ام را دوست دارم! بخصوص با یک خارجی همراه شدن،خودش یک پروژه انرژی بر و یک جور کار حتی حساب می شه برای من! درسته آموزه هایی دارند، منتهی، راستش، تمایلی دیگه به آموختن آدمها ندارم! دیروز احمدو بعد از شاید سه سال بهم پیام داد و یک سوالی پرسید، جوابشو دادم، همونه که زیدش زورکی جور کرد بردش آلمان. از آلمان داشت حرف می زد. منتهی حتی از اینجا هم زنگ نزد که شاید نکنه من قیافه زنشو ببینم! وگرنه چه دلیل داشت؟! بهرحال. بهش گفتم یادته بهت می گفتم برای من عین کتاب بازی هستی با یک ورق؟ الان قطعا اوراق دیگه ای بهت اضافه شده ولی من، کنجکاو خوندنت نیستم! روم نشد بگم ارزش خوندن نداری برام! هی گفتم وقت ندارم! سرم شلوغه! مشغله دارم. بعد از این دروغ خودم معذب که نه، ولی حس ناخوبی داشتم! من واقعا وقت دارم، ارزش نداره برام کسی را که رفتارهای عجیب غریب ازخودش نشون داده، بررسی کنم. به تخمم. هرجور می خواد باشه تا بمیره. مجددا، به تخمم!